من نمی خواهم کسی کتاب مرا بخواند و تمجید کند .نمی خواهم اطفال در مدارس عبارات کتاب مرا روی الواح بنویسند واز روی آن مشق نمایند .من نمی خواهم که خردمندان در موقع صحبت از عبارات کتاب من شاهد بیاورند و بدین وسیله علم و خرد خود را به ثبوت برسانند. هرکس که چیزی می نویسد امیدوار است که دیگران بعد از و ی ،کتابش را بخوانند وتمجیدش کنند و نامش را فراموش ننمایند.به همین جهت ایمان خود را زیرپا می گذارد وهمرنگ جماعت می شود و مهمل ترین و سخیف ترین گفته ها را که خود بدان معتقد نیست می نویسد تا اینکه دیگر ان او را تحسین و تمجید نمایند .ولی من چون نمی خواهم کسی کتاب مرا بخواند همرنگ جماعت نمی شوم و اوهام وخرافات او را تجلیل نمی کنم.من عقیده دارم که انسان تغییرنمی کند ولو یکصدهزارسال ازاو بگذر د .یک انسان رااگردررودخانه فرو کنید به محض اینکه لباسهای او خشک شد ،همان است که بود . یک انسان را اگر گرفتاراندوه نمایید از کرده های گذشته پشیمان می شو د ،ولی همین که اندوه او از بین رفت،به وضع اول برمی گردد و همانطور خودخواه و بیرحم می شود.چون شکل و رنگ بعضی از اشیاء و کلمات بعضی از اقوام تغییر می کند و بعضی از اغذیه و البسه امروز متداول می شود که دیروز نبود ،مردم تصورمی نمایند که امروزغیراز دیروزاست. ولی من می دانم چنین نیست ودرآینده هم مثل امروز ومانند دیروز کسی حقیقت را دوست نمی دارد.بنابراین نمی خواهم کسی کتاب مرا بخواند و میل دارم که در آینده گمنام بمانم.من این کتاب را برای این می نویسم که میدانم . ودانایی من مانند تیزاب قلب انسان را میخورد و اگر انسان دانایی خود را به دیگری نگوید ،قلب او از بین می رو د .من نمی توانم دانایی ام را به کسی بگویم و لذا آن را برای خویش می نویسم تا بدینوسیله خود را تسکین بدهم.من درمدت عمر خود چیزها دیدم.من مشاهده کردم که پسری مقابل چشم من پدر خود را کشت.دیدم که فقرا علیه اغنیا ء ،حتی طبقه خدایان قیام کردند .دیدم کسانی که در ظروف زرین شراب می آشامیدند ،کناررودخانه،با کف دست آب مینوشیدند .دیدم کسانی که زر خود با قپان وزن می کردند ، زن خود را برای یک دستبند مسی به سیاهپوستان فروختند تا اینکه بتوانند برای اطفال همان زن، نان خریداری کنند.درگذشته جای من در کاخ فرعون در طرف راست او بود و بزرگانی که صدها غلام داشتند به من تملق می گفتند و برای من هدایا می فرستادند و دارای گردنبند زر بودم.امروز دراینجا،که نقطه ای واقع درساحل دریای مشرق است،زندگی می کنم ولی ثروت من از بین نرفته وهم چنان توانگر می باشم و غلامانم دو دست را روی زانو می گذارند و مقابلم سر فرود می آورند.

علت اینکه مرا ازمصروشهرطبس تبعید کردند وبه اینجا فرستادند این است که من درزندگی ،همه چیزداشتم ،میخواستم چیزی به دست بیاور م ،که لازمه به دست آوردن آن این است که انسان همه چیز را ازدست بدهد .من می خواستم که حقیقت حکمفرما باشد و ریا و دروغ و ظاهرسازی از بین برود و نمی دانستم که حکمفرمایی حقیقت در زندگی انسا ن ،امری محال است و هرکس که راستگو باشد و با راستگوی ی زندگی کند باید همه چیز را از دست بدهد و من باید خیلی خوشوقت باشم که هنوز ثروت خویش را حفظ کرده ام.

 

فصل اول

دوره کودکی

مردی که من او را به نام پدرم می خواندم در شهر طبس یعنی بزرگترین و ز یباترین شهر دنیا، طبیب فقرا بود،و زنی که من وی را مادرمی دانستم زوجه وی به شمار می آمد .این مرد و زن ، تا وقتی که سالخورده شدند فرزند نداشتند ولذا مرا به سمت فرزندی خودپذیرفتند .آنها چون ساده بودند گفتند مراخدایان برای آنها فرستاده ونمی دانستند که این هدیه خدایان برای آنها چقدرتولید بدبختی خواهد کرد. مادرم مر ا(سینوهه) میخواند زیرا این زن ،که قصه را دوست می داشت اسم (سینوهه) رادریکی از قصه ها شنیده بو د .یکی ازقصه های معروف مصر این است که (سینوهه) برحسب تصادف ، روزی در خیمه فرعو ن ،یک راز خطرناک را شنید وچون دریافت که فرعون متوجه گردید که وی از این راز مطلع شده ،ازبیم جان گریخت ومدتی در بیابانها گرفتارانواع مهلکه ها بود تا به موفقیت رسید.مادرم نیزفکرمی کرد که من ازمهلکه ها گذشته تا به او رسیده ام و بعد ازاین هم ازهر مهلکه جان به در خواهم برد.کاهنین مصرمی گویند که اسم هرکس نماینده سرنوشت اوست واز روی نام میتوان فهمید که به اشخاص چه می گذر د .شاید به همین مناسبت من هم در زندگی گرفتار انواع مخاطرات شدم و در کشور های بیگانه سفر کردم و به اسرار فرعونها و زنهای آنها،(اسراری که سبب مرگ میشد ) پی بردم .ولی من فکر میکنم که اگرمن اسمی دیگرهم می داشتم باز گرفتار این مشکلات و مخاطرات می شدم واسم در زندگی انسان اثری ندار د .ولی وقتی یک بدبختی ،یا یک نیکبختی برای بعضی از اشخاص پیش می آید با استفاده ازاین نوع معتقدا ت ،دربدبختی خود را تسکین می دهند ،ودرنیکبختی خویش را مستوجب سعادتی کهبدان رسیده اند می دانند.من درسالی متولد شدم که پسرفرعون متولد گردید و زن فرعون که مدت بیست و دو سال نتوانست یک پسربه شوهر خود اهداء کند درآن سال یک پسرزایید .ولی پسرفرعون درفصل بهاریعنی دوره خشکی متولد گردید و من درفصل پاییزکه دوره آب فراوان است قدم به دنیا گذاشت

 1.من نمیدانم که چگونه وکجا چشم به دنیا گشودم برای اینکه وقتی مادرم مراکناررود نیل یافت ،من دریک زنبیل از چوبهای جگن بودم وروزنه های آن زنبیل را با صمغ درخت مسدودکرده بودند که آب وارد نشود. خانه مادرم کناررودخانه بو د ودرفصل پاییز که آب بالا می آید مادرم برای تحصیل آب مجبورنبود از خانه دور شو د .یک روز که مقابل خانه ایستاده بود زنبیل حامل مرا روی آب دید و میگوید که چلچله ها ،بالای سرم پروازمیکردند وخوانندگی مینمودند زیرا طغیان نیل ،آنها را به خانه ما نزدیک کرده بو د .مادرم مرا به خانه برد ونزدیک اجاق قرارداد که گرم شوم ودهان خود را روی دهان من نهاد و با قوت دمید ،تا اینکه هوا وارد ریه ام شود ومن جان بگیر م .آنوقت من فریاد زدم ولی فریاد ضعیفی داشتم . پدرم که به محلات فقر ا رفته بود که طبابت کند با حق العلاج خود عبارت ا ز دو مرغابی و یک پیمانه آرد مراجعت کرد و وقتی صدای مرا شنید تصورکرد که ما د ر یک بچه گربه به خانه آورده ولی مادرم گفت این یک بچه گربه نیست بلکه یک پسراست و توباید خوشوقت باشی زیرا ما دارای یک پسرشده ای م .پدرم بدوا متغیرگردید ومادرم را ازروی خشم به نام بوم خواند ولی بعد ازاینکه مرا دید تبسم کرد وموافقت کرد که مرا مانند فرزند خویش بداند و نگاه بدارد. روز بعد پدرومادرم به همسایه ها گفتند که خدایان به آنها یک پسر داده است ولی من تصور نمی کنم که آنها این حرف را پذیرفته باشند زیر ا هرگز بارداری مادرم را ندیده بودند .مادرم زنبیل مزبور را که حامل من بود بالای گاهواره ای که مرا در آن قرار داده بودند آویخت و پدرم یک ظرف مس برای معبد هدیه برد تا اینکه در عبادتگاه اسم مرا به عنوان اینکه فرزند او و زنش هستم ثبت کنند.

آنگاه پدرم چون طبیب بود خو د ،مرا ختنه نمود زیرا میترسید که مرا به دست کاهن معبد برای ختنه کردن بسپارد زیرا میدانست که چاقوی آنها تولید زخمهای جراحت آورمی کند .ولی پدرم فقط برای احترازا ز زخم چزکین ،مراخود ختنه ننمود بلکه ازاین جهت مرا برای مراسم ختان به معبد نبرد که میدانست علاوه برظرف مس برای ختنه کردن بایدهدیه دیگربه عبادتگاه بدهد زیرا پدرم بضاعت نداشت ویک ظرف مس برایش یک شیء گرانبها بود .واضح است که وقتی این وقایع روی داد من اطلاع نداشتم و بعدها از پدر و مادر خود پرسیدم.تاهنگامی که کودک بودم آنها را پدرومادر خود می دانستم ولی بعدازاینکه دوره کودکی من سپری گردید و وارد مرحله شباب شدم و گیسوهای مرا به مناسبت ورود به این مرحله بریدند پدر و مادر حقیقت را به من گفتند .زیرا ازخدایان می ترسیدند ونمی خواستند که من با آن دروغ بزرگ زندگی نمایم .من هرگز ندانستم که پدر و مادر واقعی من کیست ولی میتوانم از روی حدس و یقین بگویم که والدین من جزوفقرا بودند یاازطبقه اغنیاء ومن اولین طفل نبودم که اورا به نیل سپردندوآخرین طفل هم محسوب نمی شدم .درآن موقع طبس واقع درمصر ،یکی ازشهرهای درجه اول یا بزرگترین شهر جهان شده بود،و در آن شهر کاخهای بسیار ازثروتمندان به وجود آمد .آوازه طبس سبب شد که عده کثیرازخارجیان ازکشورهای دیگرآمدند ودرطبس سکونت کردند واکثر فقیر بودند و می آمدند که درآن شهرتحصیل ثروت نمایند .درکنار کاخهای اغنیاء و معبدهای بزر گ ،دردو طرف رود نیل ، تا چشم کار می کرد کلبه فقرا به وجود آمده بود ودرآن کلبه ها یا فقرای مصری زندگی میکردند یا فقرای بیگانه .بسیاراتفاق می افتاد که زنهای فقیروقتی طفلی می زاییدند آن را درزنبیلی می نهادند و به دست رود نیل می سپردن د .ولی چون یک مصر ی ،کودک خود را بعد ازتولد ختنه می کند ،ومن ختنه نشده بودم ،فکرمی کنم که والدین من خارجی بودند.وقتی ازدوره کودکی گذشتم و وارد دوره شباب یعنی اولین دوره جوانی شدم گیسوی مرابریدند و مادرم موهای بریده واولین کفش کودکی مرا درجعبه ای چوبی نهاد زنبیلی را که من درآن ازروی رو د نیل گذشته بودم به من نشان دا د .من دیدم که چوبهای زنبیل مزبو ر زرد شده و بعضی از آنها شکسته وبرخی ازچوبها رابه وسیله ریسمان به هم متصل کرده اند ومادرم گفت وقتی من زنبیل را یافتم دارای این ریسمانها بو د .وضع زنبیل نشان میداد که والدین من غنی نبوده اندزیرا اگربضاعت داشتندمرا درزنبیلی بهتر قرارمی دادند وبه امواج نیل می سپردند .امروزکه پیرشده ا م ،دوره کودکی من ، بادرخشندگی،مقابل دیدگانم نمایان می شود و از این حیث بین یک غنی ویک فقیرفرقی وجود ندارد و یک پیرمرد فقیرهم مثل یک توانگرسالخورده دوره کودکی خود را درخشنده می بیند زیرا در نظر همه این طور مکشوف می شودکه دوره کودکی بهتراز امروز است.

خانه ما واقع در کنار نیل نزدیک معبد ،دریک محله فقیرنشین بود ،درجوار خانه ما ،اسکله ای وجود داشت که کشتی های رود نیل آنجا بارگیری میکردند یا بارهای خود را تحویل می دادند . در کوچه های تنگ آن محله ده ها دکه خمرفروشی وجود داشت که ملاحان شط نیل درآنجا خمرمی نوشیدند ونیزدرآن کوچه ها خانه هایی برای عیاشی موجودبود که گاهی ثروتمندان مرکزشهربا تخت روان برای عیش و خوشگذرانی آنجا میرفتند .در آن محله فقیرنشین برجستگان محل عبارت بودند از مامورین وصول مالیات وافسران جزء و ناخدایان زورق و چند کاهن از کهنه درجه پنجم معبدهای شهر و پدر من هم یکی از آن برجستگان قوم به شمارمی آمد و خانه ما نسبت به خانه های فقرا که با گلسا خته می شد چون یک کاخ بو د .ما درخانه یک باغچه داشتیم که پدرم یک درخت نارون در آن کاشته بود واین باغچه با یک ردیف از درخت های اقاقیا از کوچه جدا می شد و وسط باغچه ما حوضی بودکه جزفصل پاییز ،یعنی فصل طغیان نیل ،نمی توانستیم آب به آن بیاندازیم .خانه ما دارای چهار اتاق بود که مادرم در یکی ازآنها غذا می پخت و یک اتاق هم مطب پدرم به شمار می آمد.هفته ای دو مرتبه یک خدمتکار می آمد و در کارهای خانه به مادرم کمک می کرد و هفته ای یک بار زنی می آمد و رختهای ما را می برد و کنار رودخانه می شست. من روزها زیر سایه درخت مزبور درازمی کشیدم و وقتی به کوچه می رفتم یک تمساح چوبی را که بازیچه من بود به ریسمانی می بستم و با خود می بردم و روی سنگهای کوچه می کشیدم و تمام اطفا ل ،با حسرت تمساح مزبور ار که دهانی سرخ رنگ داشت می نگریستند و آرزو می کردند که بازیچه ای مثل من داشته باشند و من میدانستم فقط فرزندان نجبا دارای آن نوع بازیچه هستند موافقت میکردم که بچه ها با آن بازی کنند .وآن بازیچه را نجارسلطنتی به پدرم داده بود زیرا پدرم دمل نجارمزبور را که مانع ازاین می شد که بنشیند معالجه کر د .صبحها مادرم مر ا با خود به بازا ر میبردوگرچه اشیاء زیادی خریداری نمیکرد ولی عادت داشت که برای خریدهر چیزبه اندازه مدت یک ساعت آبی چانه بزند .

ازوضع حرف زدن مادرم معلوم بود که تصور می نماید بضاعت دارد وازاین جهت چانه می زند که صرفه جویی را به من بیاموزد و می گفت که غنی آن نیست که طلا و نقره دارد بلکه آن است که به کم بسازد .ولی با اینکه اینطور حرف می زد من از چشم او که به کالاهای بازار نظر می انداخت می فهمیدم که پارچه های پشمی رنگارنگ را دوست میدارد و ا ز گردنبندهای عاج و پرهای شترمرغ خوشش می آید . ومن تا وقتی که بزرگ نشدم نفهمیدم که مادرم دوست می داشت وهمه عمر درآرزوی آن بود ولی چون زن یک طبیب محلات فقیرشهر محسوب می گردید ناچار به کم می ساخت.شبها مادرم برای من قصه میگفت ، فراموش نمی کنم که درهوای گرم تابستان ،وقتی ما درایوان می خوابیدیم و مادرم قصه ای را شروع می کرد پدرم اعتراض می نمود که برای چه فکر این بچه را پراز چیزهای بیهوده می کنی؟مادرم براثراعتراض پدرسکوت می نمودولی همین که صدا ی خرخر پدرم بلند میشد ،مادرم دنباله قصه ناتمام رامی گرفت .گاهی راجع به(سینوهه) و زمانی در خصوص فرعونها ودیوها و جادوگران حکایت می کرد ومن اینک می فهمم که خود اوازذکرآن داستانها لذت می برد .من این قصه ها را ازاین جهت دوست میداشتم که وقتی می شنیدم فکر می کردم در مکانی غیر از آن کوچه های کثیف پر از مگس و زباله زندگی می کنم .ولی گاهی باد بوی چوبهای سبزو زرین درخت را که ازکشتی خالی می کردند به مشام من می رسانند وزمانی ازتخت روان یک زن که عبور مینمود بوی عطر به مشام من میرسید . غروب آفتاب وقتی کشتی زرین خدای ما آمون (مقصود خورشید است - مترجم )بعد ازعبورازروی نیل و گذشتن از جلگه های مغرب قصد داشت، که در پایین تپه ها ناپدید شود از خانه های واقع در ساحل نیل بوی نان تازه و ماهی سرخ شده به مشام من میرسید و من این رایحه را در کودکی دوست داشتم و امروز هم که پیر شده ام دوست می دارم.اولین مدرسه ای که من در آن درس زندگی را فرا گرفتم ایوان خانه ما بو د .شب،هنگام صرف غذا ما در ایوان خانه روی چهاپایه ها می نشستیم و مادرم غذا را تقسیم می کرد و مقابل ما می گذاشت و قبل از اینکه پدرم شروع به صرف غذا کند آب روی دست او می ریخت.گاهی اتفاق می افتاد که یک دست ملاح مست که شراب یا آبجو نوشیده بودند از کوچه عبور می کردند و زیر درختهای اقاقیای ما برای رفع احتیاجات طبیعی توقف می نمودند

 5پدرم که مردی با احتیاط بود درآن موقع چیزی نمی گفت ولی وقتی آنها می رفتنداظهارمی کردفقط یک سیاهپوست یا یک سریانی در کوچه احتیاجات طبیعی خود را رفع می کند و یک مصری، پیوسته در خانه احتیاجات خود را رفع می نماید .ونیزمی گفت هرگاه یک کوزه شراب بنوشند در جوی آب می افتند ووقتی به خودمی آیند می بینند که لبا س آنها به سرقت برده اند . گاهی بوی یک عطرتند ازکوچه به ایوان میرسید وزنی که لباس رنگارنگ پوشیده وصورت ولب ومژگان را رنگ کرده وازچشمهای او یک حال غیرعادی احساس میشد از مقابل خانه ما می گذشت و من می فهمیدم که زنهایی که آنطورهستند و با زنهای عادی فرق دارند از خانه هایی که مخصوص عیاشی به وجود آمده ،خارج می شوند و پدرم می گفت از زنهایی که به تو می گویند که یک پسر قشنگ هستی بر حذر باش و هرگز دعوت آنها را نپذیر و به خانه های آنها نرو زیرا قلب آنها کمینگاه است و درسینه این زنها آتشی وجود دارد که تو را می سوزاند.و بر اثراین حرفها من ازکودکی از کوزه شراب،واز زنهای زیبایی که شبیه به زنهای عادی نبودند می ترسیدم.ازکودکی پدرم مرا به ا تاق مطب خود می برد تا اینکه من طرزمعالجات او را ببینم .و من به زودی باتمام کاردها وگازانبرها ومرهمهای پدرآشنا شدم و وقتی اودرصدد معالجه یک مریض برمی آمد من به او دوا و نوار و آب و شراب می داد م .مادرم مثل تمام زنها از زخم و دمل و جراحات می ترسید و هرگزبه مطب پدرم نمی آمد مگر وقتی که پدرم او را برای بعضی از کارها صدا می زد.

من متوجه بودم که پدرم به بیماران سه نوع جواب میدهد ،به بعضی ازآنها می گوید که بیماری شما معالجه میشود و به بعضی می گوید درمان بیماری شما محتاج قدری وقت است وبه برخی دیگرهم یک قطعه پاپیروس (کاغذ معروف مصر ی -مترجم)می دهد و می گوید این را به بیت الحیات ببرید تا درآنجا شما را معالجه کنند وبیت الحیات جایی بود که بیماران سخت را درآنجا معالجه می کردند و هر دفعه که یکی ازآنها را روانه بیت الحیات می نمودند پدرم با قدری تأثر می گفت (ای بیچاره). پدرم با اینکه طبیب فقرا بود گاهی بیماران با بضاعت نزد او می آمدند و بعضی از اوقات ازمنازل مخصوص عیش و طرب،کسانی به پدرم مراجعه می کردند که لباس گرانبهای کتان در برداشتند.وقتی به سن هفت سالگی رسیدم مادرم لنگ (با ضم لا م )طفولیت را به من پوشانید ومرا به معبد (آمون) بزرگترین وزیباترین معبد خدایان مصری برد تا اینکه درآنجا یک قربانی را تماشاکنم.

یک خیابان طولانی که دو طرف آن ابوالهول در فواصل معین نشسته بود تا معبد کشیده می شد و وقتی به معبد رسیدیم من دیدم که به قدری حصارمعبد بلند است که من بالای آن را به زحمت می بینم .وقتی وارد صحن معبد شدیم فروشندگان کتاب اموات(قدیمی ترین کتابی که در جهان نوشته شده کتاب اموات مصر است- مترجم) کتاب خود را به مادرم عرضه می داشتند ولی ما در منزل یک کتاب اموات داشتیم و محتاج خرید آن نبودیم .مادرم یک حلقه مس از دست خود بیرون آورد و برای حق حضوردرمراسم قربانی پرداخت و من دیدم که کاهنین معبد لباس سفید دربردارند و سر های تراشیده و روغن خورده  آنها برق میزند و می خواهند گاوی را ذبح نمایند و وسط دوشاخ گاو مهری آویخته بود که نشان می داد در تمام بدن آن گاو  یک موی سیاه وجود ندار د .من دیدم که وقتی گا و را ذبح میکنند چشم مادرم اشک آلود شد لیکن من توجهی به کشتن گا و نداشتم بلکه ستونها ی بزرگ معبد ،وتصاویرجنگها راکه روی دیوارها نقش کرده بودندتماشا می نمودم.بعد اینکه از معبد  خارج شدیم مادرم کفشهای مرا از پایم بیرون آورد و کفش های نو به من پوشانید و وقتی به خانه رسیدیم ،پس ازصرف غذای روز،پدرم دست را روی سرم گذاشت و پرسید تواکنون هفت ساله شده ای و بایدشغلی انتخاب نمایی ،بگوچه میخواهی بشوی؟من گفتم که قصددارم سربازبشوم زیرابهترین بازی ،که من درکوچه با بچه ها می کردم بازی سربازی بود ومی دیدم که سربازهااسلحه درخشنده دارند و ارابه های آنها با صدای زیاد از روی سنگفرش کوچه ها عبور می کند و بالای ارابه ها ، بیرق رنگارنگ آنها در اهتزاز است . دیگر اینکه می دانستم که سربا ز احتیاج به خواندن و نوشتن نداردومن ازاطفال بزرگترکه به مدرسه می رفتند سرگذشتهای وحشت آورراجع به شکنج ه خواندن و نوشتن شنیده بودم ومی گفتند که معلم موهای سرطفلی را که از روی غفلت لوح خود را شکسته ، یکایک می کند .پدرم ازجواب من متفکرو متأثر شد وبعد به مادرم گفت که سبوی سفالین به ا و بدهد و مادرم سبویی به او داد و پدرم دست مرا گرفت و دردست دیگر سبو ،مرا کنار نیل برد و من میدیدم که عده ای ازباربران مشغول خالی کردن محمولات کشتی هستند یک مباشر با شلاق بر پشت آنها میکوبد و آنها عرق ریزان و نفس زنا ن ،بارها را خالی می کنند.پدرم گفت نگاه کن ،اینها که می بینی باربر هستند و پوست بدن آنها آنقدر آفتاب و باد خورده که از پوست تمساح ضخیمتر شده و ناچارند که تا غروب آفتاب یر شلاق زحمت بکشند و شب که به کلبه گلی خود میروند غذای آنها یک قطعه نان و یک پیازاست .وضع زندگی زارعین نیز همینطو ر می باشد و به طور کلی هرکس که با دو دست خود کارمیکند این طور زندگی می نماید .گفتم پدرم من نمی خواهم باربر و زارع شوم بلکه قصد دارم که یک سرباز باشم و سربازان اسلحه درخشنده دارند و در گردن بعضی از آنها طوق طلا دیده می شود و از جنگ زر و سیم و غلام و کنیزمی آورند و مردم شرح جنگها و دلیریهای آنان را به یکدیگر می گویند. پدرم چیزی نگفت و مرا با خود برد وازآنجا دورشدیم و سبویی را که در دست داشت پر از شرابی که ازیک شراب فروشی خریداری کرد نمود و به راه افتادیم تا به یک کلبه گلی کنارنیل رسیدیم و پدرم سررا درون کلبه کرد و بانگ ز د (این تب)...(این تب ).مردی پیر وکثیف که بیش ازیک دست نداشت و لنگ اوازفرط کثافت معلوم نبود چه رنگ داشته از کلبه خارج شد ومن حیرتزده گفتم پد ر آیا(این تب )سرباز معروف وشجاع همین است؟پدرم به پیرمرد سلام داد وآن مرد دست خود را بلند کرد و با سلام سربازی جواب گفت و چون مقابل کلبه او نیمکت و چهار پایه نبود ما روی زمین نشستیم وپدرم سبوی شراب رامقابل پیرمردنهاد و وی سبو را با یگانه دست خودبه لب برد وبا حرص زیاد نوشید .پدرم گفت (این تب)پسرمن(سینوهه)میل داردسربازشود ومن او را نزد توآوردم تا اینکه تو را که یگانه بازمانده قهرمانان جنگهای بزرگ ماهستی ببیند و شرح این جنگها را از زبان تو بشنود .(این تب )سبوی شراب را از لبها دور کرد وبا نگاهی خشمگین و دهانی بی دندان و قیافه ای دژم و ابروهایی سفید و انبوه خطاب به من گفت تو را به (آمون)سوگند مگر دیوانه شده ا ی .بعد با دهان بدون دندان خود ،خنده ای مهیب نمو د وگفت اگرمن ،برای هرنفرین وناسزا که حواله خودکردم که چراسربازشدم یک جرعه شراب دریافت میکرد م ،با آن شرابها نه فقط می توانستم دریاچه ای را که فرعون برای تفریح زن خود حفرکرده پرکنم ،بلکه قادربودم تمام سکنه شهرطبس را تامدت یک سال،با شراب سیر نمایم .من گفتم شنیده ام که شغل سربازی با افتخارترین شغلهای دنیا میباشد .(این تب )گفت افتخار وشهرت سربازی در این کشورعبارت از زباله و فضول حیوانات است که مگس روی آن جمع میشوند وتنها استفاده ای که من ازافتخارات خود کرده ام این است که امروز باید آنها را برای دیگران نقل کنم تا یک لقمه نان و یا یک جرعه شراب به من بدهند وآن هم ازصد نفر فقط یک نفرمی دهد و لذا من به تو میگویم ای پسر،دربین شغلهای دنیا هیچ شغلی بدترازسربازی نیست و پایان تمام افتخارات سربازی،این زندگی من است که مشاهده می کنی .بعد(این تب ) سبوی شراب را تا قطره آخرنوشید وحرارت شراب صورتش را قدری سرخ کرد سررا بلند نمود و گفت آیا این گردن لاغر و پراز چین مرا می بینی ،این گردنی است که روزی پنج طوق ازآن آویخته بود و خود فرعون این طوقها رابه گردن من آویخت و وقتی من ازمیدان جنگ برمی گشتم آنقدردستهای بریده می آوردم که مقابل خیمه من انبوه میگردید.ولی امروزازآن همه افتخارات و طلاها هیچ چیز برای من باقی نمانده است .طلاهای من از بین رفت و غلامان و کنیزانم از گرسنگی مردند یا گریختند و دست راست من درمیدان جنگ باقی ماند .تا وقتی جوان بودم روز و شب در بیابانها با گرسنگی و تشنگی میدان جنگ ،مبارزه می کردم واینک پیرشده ام بازگرسنه و تشنه هستم .اگراز پدرت بپرسی که وقتی دست مجروح یک سربازرا قطع می کنند وبازمانده آن را در روغن داغ فرو می نمایند چه حالی به ا و دست می دهد او که طبیب است این موضوع ر ا برایت شرح خواهد دا د .هر قطعه از گوشت بدن من در یک میدان جنگ باقی مانده و دندانها و موهای سر را از دست داده ام و امرو ز اگر مردانی خیرخواه مثل پدر تو گاهی به من کمک نمی کردند ،باید مقابل معبد(آمون)گدایی نمایم.بعدازاین حرفها (این تب ) نظری به سبوی شراب انداخت وگفت متاسفانه تمام شد .پدرم یک حلقه مس ازمچ بیرون آورد و به او داد که خمرخریداری نماید و (این تب ) بانگی ازشعف زد وطفلی را طلبید وحلقه مس را به او داد وگفت این سبو را ببروشراب خریداری کن وبه فروشنده بگو که لازم نیست شراب اعلی بدهد بلکه با شراب وسط ،سبورا پرنماید وبقیه مس را برگرداند.طفل رفت و من گفتم فایده سربازی این است که یک سربازاحتیاجی به خواندن ونوشتن ندارد ونباید زحمت رفتن به مدرسه را تحمل کند .(این تب )گفت راست میگویی ویک سرباز محتاج خواندن ونوشتن نیست وفقط باید بجنگد ،ولی اگرسواد داشته باشد ،به سربازان دیگر حکم فرمایی میکند و دیگران تحت فرمان او خواهند جنگید .محال است که یک بیسوادصاحب منصب شود و حتی یک دسته صدنفری رابه کسی که نمیتواند بنویسد واگذارنمی نمایند وپیوسته اینطوربوده و بعد ازاین هم چنین خواهد بو د . بنابراین ای پسر ،اگر تو میخواهی درآینده به سربازان فرماندهی کنی باید نوشتن را بیاموزی و آن وقت کسانی که طوق طلا دارند مقابل تو سرتعظیم فرود خواهند آورد و در موقع جنگ ،سوار تخت روان می شوی وغلامان تو را به میدان جنگ خواهند برد . طفلی که رفته بود شراب خریداری کند با سبوی پراز شراب مراجعت کرد وچشمهای پیرمرد از مسرت برق زد وسرباز قدیمی گفت : پدر توهرگز جنگ نکرده و نمی تواند زه یک کمان را بکشد ویک شمشیر را ازنیام بیرون بیاورد ولی چون می تواند بنویسد امروزبه راحتی زندگی می نماید و نظر به اینکه مردی نیک نهاد است من به او رشک نمی برم.من وقتی دیدم که پیرمرد سبوی شراب را بلند کرداز بیم آنکه مستی او در ما اثر کند و ما در جوی آب بیافتیم و دیگران لباس ما را به یغما ببرند آستین پدرم را کشیدم که از آنجا دور شویم و وقتی ما دور می شدیم (این تب ) یکی ازسرودهای جنگی را می خواند و طفلی که برای او شراب خریداری کرده بود می خندید. ولی من که (سینوهه) هستم ازتصمیم خود که سربازشوم منصرف گردیدم و روزبعد مرا به مدرسه بردند.پانوشتها

1 رودخانه نیل که مصررا مشروب میکرد (و میکند)برخلاف رودخانه های شمال آسیا واروپا (از جمله ایران ) درفصل پاییزطغیان مینماید ومردم مصرآغازطغیان رود نیل رادرپاییزجشن میگرفتند زیرا زمینهای کشاورزی را مستوراز آب میکرد ویک طبقه کودطبیعی به جامیگذاشت که خیلی از لحاظ فزونی محصولات کشاورزی مفید بودوحتی امروزهم کشورمصر فقط با رود نیل مشروب میشودولی ازوقتی که سدالعالی درجنوب مصرساخته شده آب نیل درفصل پاییززمینهای کشاورزی را نمی پوشاند ودراین دوره اراضی کشاورزی مصر را با کود شیمیایی رشوه میدهند.- مترجم.

2 پدران باسواد ما درایران وقتی دارای فرزندی میشدند تاریخ تولداو را پشت قرآن مینوشتند که فراموش ننمایند .اما رسم به ثبت رسانیدن نام نوزادان به طور رسمی در مصر ابتکار شد و آنگاه آن رسم به اروپا سرایت کرد و دراروپا پد ومادرمکلف شدند که تاریخ تولد و اسم نوزاد خود را دفترکلیسا به ثبت برسانندو ادرات ثبت احوال رسمی در همه جای دنیا از این رسم به وجود آمد و به طوری که دراین کتاب میخوانیم این رسم اول در کشور مصرمتداول شد و باز به طوری که در همین جا می خوانیم اجرای رسم ختان در مردان نیز در کشور مصر معمول گردید.- مترجم.

۳ تمام اطلاعاتی که در این کتاب راجع به وضع زندگی یک خانواده متوسط الحال شهر طبس و چیزهای دیگرمی خوانید مستند به مدارک تاریخی و پاپیروسها یعنی اسناد مکتوب مصری است و تصور نکنید که نویسنده به تقلید وضع زندگی امروز،اینها را جعل کرده است.- مترجم.

4 ساعت آبی کاسه ای بود دارای یک سوراخ کوچک که آن را روی تشتی پرازآب مینهادندو آب ازسوراخ کوچک وارد کاسه میشد وآن را پر می کرد و هربار که کاسه پراز آب میشد یک ساعت طول می کشید و کاسه را خالی می کردند و دوباره روی آب می گذاشتند و تا 65 سال قبل ساعت آبی در شهر طبس واقع درجنوب خراسان متداول بود .مترجم.

5 خانه های فقرا درطبس به وسیله دیوار از کوچه جدا نمی شد بلکه به وسیله نرده ای از نی از کوچه جدا می گردید.- مترجم.

-6 (میکا والتاری ) این کتاب را ازروی اسناد تاریخی که روی کاغ ذ(پاپیروس) نوشته شده به رشته تحریردرآورده واسنادی که نویسنده فنلاندی ازآنهااستفاده کرده لااقل مسبوق به یک هزار و پانصد سال قبل ازمیلاد مسیح است ودرسه هزاروپانصد سال قبل در کشور مصرتا کسی سواد نمی داشت صاحب منصب ارتش نمیشد ولی دروطن مادرگذشته عده ای بالنسبه زیاد ازصاحب منصبان ارتش سواد نداشتند وخود من دو نفر ازآنها را می شناختم که یکی از آن دو به بالاترین مقام نظامی رسید ولی مردانی وطن پرست و باایمان بودند.- مترجم

فصل دوم

 

ورود به مدرسه

پدرم نمیتوانست مرا به مدرسه هایی که درمعبد به وجو د آمده بود بفرستد زیرا درآن مدارس پسران و دختران نجبا و کاهنین درجه اول درس می خواندند وهزینه باسواد شدن در آنجا خیلی گران بو د . آموزگارمن،یک کاهن ازدرجه پنجم محسوب میگردید که درایوان خانه خود مدرسه ای به وجود آورده بود و ما در بهار و تابستان در ایوان تحصیل می کردیم و فصل زمستان به اتاق می رفتیم . شاگردان اوعبارت بودند ازپسران افسران جزء وسوداگران و کاهنین کوچک ، که پدران آنها آرز و داشتند روزی پسرشان بتواند به وسیله پیکان روی لو ح ،حساب اجناس دکان را نگهدارد یا اینکه بتواند حساب کند که درازگوشان ارتش در اصطبل چقدر علیق مصرف می کنند و مصرف علیق اسبهای هر ارابه در میدان جنگ چقدر است. درشهرطبس پایتخت بزرگ دنیا ،ازاین مدارس که درخانه ها به وجود آمده زیاد یافت میشد و هزینه محصلین این آموزشگاهها گران نبود زیرا شاگردان به آموزگارخودحلقه مس نمیدادند بلکه برایش غذا و پارچه می آوردند .مثلا پسر زغال فروش در فصل زمستان برای آموزگار ذغال و هیزم می آورد وپسرنسا ج ،هرسال چند زرع پارچه به آموزگار تقدیم میکرد وپسرعلاف،به او گندم میدا د . واما پدرمن هزینه تحصیل رابادوا میپرداخت وگاهی من جوشانده گیاه هایی که درشراب خیس میکردند برای آموز گارمی بردم .چون ما وسایل زندگی آموزگاررا فراهم میکردیم او به ما سخت نمی گرفت و اگرطفلی روی لوح خود می خوابید مجازاتش این بود که روز بعد برای آموزگار قدری عسل یا قدری باقلا بیاورد.در روزهایی که یکی از شاگردها برای آموزگار یک کوزه آبجو می آورد روز جشن ما بود زیرا آموزگارهمین که آبجو رامی نوشید تعلیم ونویسندگی رافراموش میکرد و با دهان بدون دندان خود ، برای ما راجع به خدایان حکایات خنده آورنقل می نمود و ما طوری می خندیدیم که آدمهایی که از کوچه می گذشتند توقف می کردند وگوش فرامی دادند که بدانندما برای چه می خندیم .ولی وقتی که من بزرگ شدم فهمیدم که آموزگا ر ما یک هدف عالی داشت و می خواست به وسیله آن حکایات مضحک ما را به وظایف زندگی آشنا کند وبفهماند که در بین خدایان یک خداهست که سرش مانند شغال میباشد واین خدا پیوسته،مواظب اعمال انسان است وهرکس که عملی بد بکند ،خدای مز بوراو را به کام جانوری که نیمی شبیه به تمساح و نیمی شبیه به اسب آبی است می اندازد تا اینکه او را ببلعد .او می گفت یک خدای دیگرهست که روی رودها قایق می راند وبعد از مرگ،انسان را به جایی که باید به آنجا برویم تا سعادتمند شویم می برد. بعد ازاینکه مدتی من درآن مدرسه تحصیل کردم میتوانم گفت اعجازی به وقوع پیوست وآن اعجاز این بود که وقتی دو شکل را به هم متصل کردم معنای آن را فهمیدم .وقتی یک شکل را به وسیله پیکان روی لوح نقش می کنند ،نفهم ترین افراد هم می توانند معنای آن را بفهمند .ولی فقط یک آدم با سواد می تواند بفهمد که معنای دویا چند شکل که به هم متصل میشود چیست .اگرشما شکل یک آدم را روی لوح بکشید و به دست یک نفربی سواد بدهید او می فهمد که او یک آدم است.اگرشکل یک تمساح راروی لوح بکشید وبه دست یک بی سواد بدهیداومیفهمد که یک تمساح است .ولی اگرکسی بود که معنای یک آدم ویک تمساح و یک درخت و یک ارابه را که به هم چسبیده شده است بفهمد ، و بگوید که منظور شما از چسبانیدن آنها به یکدیگر چیست،این شخص را باسواد می گویند. ازروزی که من توانستم معنای دوشکل را که به هم چسبیده شده است بفهمم دیگرلزومی نداشت که آموزگارسالخورده مرا تشویق به فراگرفتن کند .خودمن طوری به ذوق آمده بودم که وقتی به منزل مراجعت می کردم ازپدرم درخواست می نمودم که اشکال رابه هم متصل نمایدکه من بتوانم معانی آنهارا بفهمم.در همان موقع که من در تحصیل پیشرفت می کردم متوجه شدم که شبیه به دیگران نیستم زیرا صورت من بیضوی ودست وپاهایم ظریف ،ورنگ صورتم روشنترازدیگران بودواین موضوع سبب میشد که بعضی ازشاگردها مرا اذیت می کردند ،و پسرعلاف،گلوی مرا می گرفت ومی فشرد و می گفت تو مثل دخترها هستی و من مجبور بودم با پیکان خود به او نیش بزنم که مرا رها کند . و لی د رعوض یکی ا ز شاگردها که پدرش افسر جزء بود مرا دوست میداشت این شاگرد هر روز مقداری خاک رس به آموزشگاه می آورد ،و درآنجا ،مجسمه حیوانات را میساخت ویک روزمجسمه مراساخت وبه من داد ولی وقتی مجسمه مزبوررا به خانه آوردم مادرم اندوهگین شد وگفت اینکار جادوگری است ولی پدرم او را ازاشتباه بیرون آ ورد وبه اوفهمانید که اگرساختن مجسمه جادوگری باشد ،آن همه مجسمه رادرکاخ فرعون نصب نمیکنند .مدتی ازتحصیل من درآموزشگاه گذشت تا اینکه روزی پدرم جامه نوی خود را دربرکرد و دست مرا گرفت و به معبد آمون برد وگفت قصد دارم که تورا وارد  دارالحیات کنم تا اینکه درآنجا طبابت راتحصیل کنی . برای ورود به مدرسه دارالحیات موافقت کاهنین معبد لزوم داشت ولی پدرم که درهمه عمر ، گدایان ر ا معالجه میکرد ،از معاشرت با کاهنین محروم گردیده بود و این موضوع خیلی به زندگی او لطمه زد .چون در مصر ، همه چیز وتمام کارها دردست کاهنین است وآنها هستند که شاگردان را برای ورود به مدرسه طب دارالحیات انتخاب میکنند ومالیات را وضع مینمایند وهنگام طغیان رود نیل ،میزان طغیان را اندازه میگیرند وقدرت آنها به قدری است که اگرکسی را فرعون محکوم کند وآن شخص در بین کاهنین دوستانی داشته باشد ،آنها حکم فرعون را لغومی نمایند.پدرم چون هیچ کس را در معبد نمی شناخت مجبورشد که درحیاط روی زمین بنشیند تا مثل سایرین نوبت پذیرفتن اوازطرف یکی از کاهنین برسدوما که صبح به معبد رفته بودیم تاعصرآنجا نشستیم ونوبت ما نرسید .دراین موقع مردی وارد معبد شد ،و تا پدرم او را دید شناخت وگفت این (پاتور) می باشد که وقتی دردارالحیات تحصیل می کردم اوهم شاگرد من بود،واینک سوراخ کننده جمجمه فرعون است .من درآن موقع نمیدانستم که سوراخ کننده جمجمه چه میکند وچه شایستگی داردکه دیگران ندارند وبعدهاکه خود طبیب شدم فهمیدم که سوراخ کننده جمجمه کسی است که کاسه سرفرعون ودیگران را سوراخ می نماید وغده های زاید را که درون سرروی مغز به وجود می آید ازسر بیرون میکند .ازاین گذشته سوراخ کننده جمجمه کسی است که کاسه سر را سوراخ می نماید تا اینکه بخارهای خطرناک و مسموم کننده را که درون جمجمه جمع می شود و سبب ناخوشی انسان می گردد،از سر بیرون بیاورد.پدرم وقتی (پاتور) را دید برخاست و به اوسلام داد .و پاتوراو را شناخت و دستش را روی شانه او نهادوپرسید برای چه اینجا آمدی وچکارداری .پدرم گفت آمده است که ازکاهنین اجازه بگیردکه مرا وارد مدرسه دارالحیات کن د .(پاتور) گفت اقدام شما بدون فایده است و به درخواست شما ترتیب اثر نخواهند داد ولی من خودم به منزل شما می آیم ودراین خصوص با شما مذاکره می کنم. روزبعد صبح زودپدرم به بازاررفت وبرای پذیرایی ا ز (پاتور) یک غازوچند ماهی ومقداری عسل وآشامیدنی خریداری کرد وآنها را به مادرم داد که غازرا طبخ وماهی ها را سرخ کند و با عسل نان شیرینی تهیه نماید .وقتی بوی مطبوع غازدرفضا پیچید،گداها وکور ها مقابل خانه ما جمع شدند وهر چه مادرم به آنها گفت ازآنجا بروند نرفتند و مادرم مجبورشد که مقداری نان را در چربی غاز فرو کند و بین آنها توزیع نماید که بروند .پدرم یک سبو را پرازآب معطر کرد و به دست من داد گفت وقتی(پاتور) آمد روی دست او آب بریز ،ومادرم یک قطعه پارچه کتان را که برای روپوش جنازه خود تهیه کرده بود درکنارمن نهادوگفت وقتی روی دست اوآب ریختی با این کتان دست او را خشک کن .ما تصور می کردیم که (پاتور) طبق معمول هنگام عصر به خانه ما خواهد آمد ولی ساعات عصرگذشت و شب فرارسید و (پاتور ) نیامد .من چون گرسنه بودم ازتأخیر(پاتور)اندوهگین شدم زیرامیدانستم تااونیاید به من غذانخواهند داد .پدرم طوری ملول بود که بعدازفرودآمدن تاریکی چراغ روشن نکرد ومن و پدرم ،درایوان خانه روی چهار پایه نشسته،جرأت نمی کردیم که نظر به صورت یکدیگر بیاندازیم و آن روز من فهمیدم که کم اعتنایی یا غفلت بزرگان نسبت به کوچکان ، چقدر برای آنهایی که کوچک و فقیر هستند کسالت آور است. بالاخره درکوچه مشعلی نمایان شد ودرعقب مشعل تخت روانی به نظر رسید که دوسیاهپوست آن را حمل می کردند ولی مشعلدار مصری بود .وقتی(پاتور)قدم به زمین نهادپدرم دو دست را روی زانو گذاشت ومقابل او خم شد (پاتور ) برای ابرازمحبت یا برای اینکه تکیه گاهی داشته باشد ، دست ر ا روی شانه پدرم نهاد .آنگاه(پاتور) وپدرم،به طرف ایوان رفتند ومادرم باعجله ،یک هیزم مشتعل ازمطبخ آورد ودوچراغ ما را روشن کرد .پدرم(پاتور) را بالای صندلی نشانید ومن روی دست وی آب ریختم و با کتان دستش را خشک کردم .هیچ کس حرف نمیز د . تا اینکه (پاتور) نظری به من انداخت وبه پدرم گفت پسرتو زیبا می باشد وآنگاه اظهار تشنگی کرد و شراب خواست وپدرم به او شراب د ادو قدری شراب را بویید ومزه کرد وبعد ازاینکه مطمئن شد خوب است آشامیدهنگامی که اومشغول آزمودن ونوشیدن شراب بود من به دقت او راازنظرگذرانیدم ودیدم مردی است سالخورده که موهای سراو کوتاه میباشد وپاهایی کوتاه و سینه ای فرورفته و شکمی بزرگ دارد و یک طوق طلا ازگردن آویخته وروی لباس وی لکه های فراوان دیده می شد وبعد ازاینکه شراب نوشید پدرم مقابل او نان شیرینی و ماهی بریان و غاز و میوه گذاشت .با اینکه محسوس بود که (پاتور) قبل از اینکه به خانه ما بیاید در یک ضیافت حضور داشته برای ابراز نزاکت ازغذاها خورد وازمزه آنها تعریف کردومن متوجه بودم که مادرم ازتعریف (پاتور ) خوشوقت شده است .(پاتور) گفت که مشعل دارمن به قدری غذا خورده که احتیاج به اکل ومشروب ندارد ولی بد نیست که برای دو سیاهپوست قدری غذا وآبجوببرید .من برای آنها غذا وآبجو بردم ولی آنها به اینکه خوشوقت شوند ناسز ا گفتندو اظهارکردندآیا نمی دانید این پیرمرد چه موقع برمی خیزدکه ازاینجا برویم؟گفتم من ازاین موضوع اطلاع ندارم ومراجعت کردم و دیدم که مشعلدا ر (پاتور)زیر درخت نارون ما خوابیده است .آن شب پدرم به مناسبت اینکه میهمان خود را واداربه نوشیدن کند درنوشیدن افراط کردوبعدازاین که شراب خریداری شده ازبازا ر را خوردند شرابهای طبی پدرم را نوشیدند وآنگاه یک سبوی آبجو را که د ر منزل بود خوردند وهردوبه نشاط آمدند وراجع به سنوات تحصیل خود دردارالحیات صحبت کردند وحوادث گذشته را به یاد آوردند و (پاتور)میگفت که شغل من یعنی سوراخ کننده سر فرعون برای یک آدم تنبل مناسب است زیرا در بین رشته های طبی هیچ رشته آسان تر از جمجمه و مغز سر به استثنای دندان و گوش و حلق نیست زیرا دندان و گوش وحلق احتیاج به متخصص جداگانه دار د . (پاتور)اظهارمیکرد من اگر مردی تنبل نبودم و رشته دیگر را انتخاب میکردم یک طبیب معم ولی مثل تومیشدم ومی توانستم که مردم رامعالجه نمایم وبه آنها زندگی بدهم درصورتی که امروزکارم این است که مردم را بمیرانم .وقتی مردم از پیرمردان و پیر زنان و کسانی که مرض آنها معالجه نمی شود به تنگ می آیند ،آنها را نزد من می آورند که من سر آنان را بشکافم .و من هم کاسه سررا می شکافم که بخارهای موذی را ازسربیرون کنم و پیران و بیماران میمیرند .آنگاه(پاتور)خطاب به پدرم گفت من اگرمانند پزشک فقرابودم دارای این شکم فربه نمیشدم واین شکم که مانع از راه رفتن من شده ازاین جهت به وجودآمده که طبیب فرعون می باشم وپیوسته غذاهای مقوی ولذیذ میخورم ولی توچون کم بضاعت هستی غذاهایی را که محتاج سلامت توست تناول مینمایی ودر نتیجه شکم توبزرگ نمیشود ودو برابرمن عمرخواهی کرد زیرا برای کوتاه کردن عمرهیچ چیز موثرترازاین نیست که انسان غذایی بخورد که محتاج به پختن آنها باشد .پاتوردهان پدرم را بازکرد ودندانهای او را دید وبعددهان خود را بازنمود واظهار کرد نگاه کن ،من دردهان خود بیش از سیزده دندان ندارم درصورتی که تودارای بیست و نه دندان هستی و دندانهای من قربانی غذای پخته شده ولی توچون کم بضاعت می باشی واغلب غذاهای ساده و طبیعی می خوری دندانهای خود را حفظ کرده ای. سپس سررا باحسرت  تکان داد وگفت من بسیارتنبل وبی استعداد می باشم و زروسیم ومس فراوان، مرا چون یک حیوان کرده است.

پدرم خطاب به من گفت (سینوهه)این حرفها را باورمکن برای اینکه (پاتور) امروز بزرگترین مغ ز شکاف جهان است و صدها نفر ازکاهنین و نجبا ب ه دست او ازمرگ رهایی یافته اند و به قدری این مرد درفن خود بصیرت دارد که میتواند غده ای به بزرگی یک تخم مرغ را ازمغزبیرون بیاورد و کاهنین ونجبایی که ازمرگ رهایی یافته اند به او طوق زر وشمش نقره وظروف مس داده ان د .ولی (پاتور)کماکان با حسرت سر را تکان داد و گف ت درقبال هریک نفر که بعد از شکافتن سرزنده می ماند ده نفر بلکه صدنفربه دست من می میرن د .آیا تو شنیده ای که یک فرعو ن ،بعد ازاینکه سرش را شکافتند ،بیش ازسه روز زنده بماند؟آنهایی که می گویند که کارد جراحی من از سنگ سماق است سعادت بخش میباشد ،ازیک جهت راست میگویند ز یرا کارد سنگی م ن ، یک کاهن ویک شاهزاده و یکی ازنجبا را درظرف چندروز میمیراند و زروسیم وگاو و گوسفند وانبارهای غله  اوبرای وراث باقی می ماند وآنها راسعادتمند می کند و هروقت که فرعون از یکی از زنهای خود به تنگ می آید به من مراجعه می نماید تا اینکه به وسیله کا ر د سنگی خو د ، او را آسوده کنم و حتی گاهی از اوقات خود فرعون ر ا... ولی (پاتور ) در این موقع مثل اینکه متوجه شد که نزدیک است چیزی بگوید که بع د ،ازگفتن آن پشیمان شودسکوت کر د ،و لحظه ای دیگر گفت من خیلی چیزها می دان م ..، وبسیاری از رازها نزد من نهفته است و مردم که ا ز این موضوع مطلع هستند از من می ترسند .ولی خود من بدبخت هستم برای اینکه خیلی چیزها می دانم وهرقدردانایی انسان زیادترشود زیادتراحساس اندوه می نماید. در این وقت (پاتور) به گریه درآمد واشک از چشم را با پارچه کتان مادرم پاک کرد وبه پدرم گفت تومردی فقیر ولی شریف هستی لیکن من ثروتمند و در عوض فاسد هست م .ومن از فضله گاو که در راه افتاده است پست ترمیباشم ودرحالی که این حرفها را میزد طوق طلای خود را ازگردن خویش خارج کردوبه گردن پدرم انداخ ت .ولی پدرم طوق مزبوررا نپذیرفت برای اینکه میدانست هدیه ای که درموقع مستی داده شود ی ک هدیه واقعی نیست وممکن است شخصی که هدیه را داده پشیمان گردد وآن را روز بعد مسترد بدارد. پدرم و(پاتور) کنار هم در اتاق خوابیدند ومن در ایوان به خواب رفت م .صبح که از خواب بیدار شدم دیدم ک ه (پاتور) بیداراست وبرخاسته و نشسته و سر را با دو دست گرفته می گوید اینج ا کجاست ، و چرا من د راینجا هستم .من به طرف او رفتم و دودست را روی زانو گذاشتم و تا کمرخم شدم و گفتم (پاتور) اینجا منزل یک پزشک می باشد که فقرای شهر را معالجه مینماید و تو دیشب دراین خانه میهمان بودی و اینک از خواب برخاسته ا ی .براثرصحبت من و (پاتور) پدرم از خوا ب بیدار شد و مادرم که قبل ازما بیدارشده بود یک کوزه دوغ و یک ماهی شور برای میهمان ما آور د .یک مرتبه دیگرمن روی  دستهای(پاتور) آب ریختم ،و او سر را خم کرد و گفت روی سرش آب بریزم و سرو دست او را باکتان خشک کرد م .(پاتور)قبل ازاینکه جرعه ای دوغ و لقمه ای ماهی شور بنوشد و بخورد به طرف باغچه رفت ومشعلدارخود را با یک لگدبیدار نمود وبانگ زدای جعل کثی ف (جعل بر وزن زحل حشره معروف است که درجاده ها فضلات حیوانات را جمع آوری میکن د .-مترجم .) آیا همینطورازارباب خود مواظبت میکنی؟سیاهپوستان من کجا هستند؟برای چه تخت روان خود  را ن م یبینم؟مشعلدار برخاست و(پاتور) به اوگفت برود و سیاهپوستان و تخت روان او را پیدا کند وبعد معلوم شد که سیاهپوستا ن (پاتور )شب گذشته،بعدازخوابیدن ارباب خود به یکی از منازل عیش رفته تخت روان را درآنجا گروگذاشته ،به اعتبارآن مشغول عیاشی بوده اند وهنوزبیدار نشده ان د . (پاتور) یک حلقه مس به مشعلدارخود که این خبررا آورده بو د داد که برود وتخت روان و سیاهپوستان را ازگرو بیرون بیاورد وبعد قدری دوغ نوشید و لقمه ای ماهی شورخورد و گفت دیشب ما نتوانستیم راجع به این پسرصحبت کنیم در صورتی که من برای همین موضوع آمده بودم... پسر...اسم تو چیست؟

گفتم اسم من (سینوهه)است.(پاتور) گفت آیا میتوانی بخوانی وبنویسی؟گفتم بلی گفت برو وکتاب اموات را بیاو ر .من رفتم ویک بسته (پاپیروس) که کتاب اموات روی آن نوشته شده بو د ،آوردم و او قسمتی را انتخاب کرد و من برایش خواند م .سپس چند جمله برزبان آورد ومن نو ش تم واواشکالی را که ترسیم کرده بودم دید وپسندید وگفت تو خوب می خوانی و می نویسی و اینک بگو چه میخواهی بشوی؟ گفتم من میخواهم مثل پدرم طبیب بشوم و برای این منظور به مدرسه دارالحیات بروم. (پاتور)گفت(سینوهه) آنچه میگویم گوش کن وبه خاطربسپارولی گوینده آن را فرا م وش نما وهرگز مگو که این سخنان راازدهان سرشکاف سلطنتی مصرشنیده ای آنجا که توبرای تحصیل طب می روی قلمرو کاهنین است و زندگی و ترقیات تو  بسته به نظریات آنها می باش د .ودرآنجا باید مطیع و سرافتاده وخموش باش ی .زنهارهرگزازچیزی ایراد نگیروهیچوقت عقایدباطنی خودرا برو ز نده وهر چه به تومیگویند بپذیربدان که انسان درزندگی خود به خصوص دردارالحیات باید مثل روباه مکار ومثل مارساکت باشد ولی به ظاهرخود را مانند کبوتر مظلو م ،ومثل گوسفند بی اطلاع نش ان بدهد . فراموش نکن که انسان فقط د ر یک موقع می تواند خود را همان طوری که هست به مرد م نشان بدهد و آن هم زمانی است که قوی و زبردست شده باشد و تا روزی که قوی و زبردست نشده ای سرافتاده و تودار ومطیع محض باش ومن امروز توصیه می کنم که تو را درمدرسه معبد(آمون) بپذیرند و بعد ازطی یک دوره سه ساله وارد مدرسه دارالحیات خواهی شد. آن وقت(پاتور) از پدر و مادرم خداحافظی کرد و بر تخت روان خود نشست و رفت.

فصل سوم

 

آموزشگاه مقدماتی پزشکی

مد که در Ĥ در آن موقع تحصیلات عالیه در طب در دست کاهنین (آمون) بود و دارالحیات مدرسه و بیمارستانی بشماره می معبد انجام وظیفه میکرد. تمام مدارس عالیه طب بوسیله کاهنین اداره میشد و آنها نسبت به انتخاب کسانی که باید در این مدارس درس بخوانند بسیار دقت می کردند تا کسانی را که مخالف آنان می باشند از مدارس عالیه دور نگاه دارند.از مدرسه طب گذشته، مدرسه حقوق و مدرسه بازرگانی و مدرسه هندسه و ریاضیات و مدرسه ستار ه شناسی در معبد(آمون) بود. کاهنین از این جهت در انتخاب محصلین دقت می کردند که نصف خاک مصر به روحانیون تعلق داشت یعنی بظاهر متعلق به  خدای (آمون) بود و آنها نمی گذاشتند غیر از کسانی که طرفدار آنها هستند طبیب و حقو قدان و بازرگان و مهندس و ستاره شناس شوند و جون افسران ارتش قبل از این که وارد قشون شوند میباید یک دوره مدرسه حقوق را طی نمایند، کاهنین معبد (آمون) به تمام دستگاه اداری و نظامی مصر حکومت می کردند. در بین این مدارس، دو مدرسه بیش از دیگران اهمیت داشت یکی مدرسه طب و دیگری مدرسه حقوق. دوره مقدماتی هر یک از این دو مدرسه سه سال بود و شاگرد باید سه سال در دوره مقدماتی بماند تا بعد از امتحان در صورتی که خدای (آمون) بر او ظاهر میشد، اجازه بدهند که وارد مدرسه طب یا حقوق شود. من در فصول آینده خواهم گفت چگونه خدای آمون به محصل ظاهر می شد و اکنون میگویم که منظور کهنه مصر از این که شاگرد را مدت سه سال در دوره مقدماتی نگاه می داشتند این بود که هر نوع فکر و نظریه مستقل را که با منافع کهنه مصری جور در نمیآمد در وجود شاگرد از بین ببرند. در این سه سال شاگردان در دوره مقدماتی هیچ کار نداشتند غیر از این که در معبد عبادت کنند و روایات مذهبی را بیاموزند.روحانیون خوب میدانستند شاگردی که وارد دروه مقدماتی می شود طفلی است که تازه قدم بمرحله جوانی میگذارد. تا آن موقع بازی میکرده و هیچ نوع فکر و عقیده مستقل نداشته و دوره ورود او بمدرسه مقدماتی معبد (آمون) دوره ای است  که میرود دارای نظریه و رای شود.پس باید در همین دوره، حریت فکر او را از بین برد و او را مبدل بیک موجود کرد که بدون چون و چرا هر چه را که میشنود و میخواند بپذیرد . و وقتی از این مرحله سه سال گذشت و وارد مدرسه حقوق یا طب شد و دوره دروس هر یک از دو مدرسه را  طی کرد، مبدل بیک جوان کامل می شود ولی جوانی که غیر از تعلیمات کاهنان مصر چیزی نشنیده و نخوانده و فکر او طوری  در چهار دیوار تعلیمات کاهنان محبوس شده که بعد از خاتمه تحصیلات عالی، نمیتواند طور دیگر فکر نماید. ما یک عده بیست و پنج نفری بودیم که در دوره مقدماتی مدرسه طب شروع به تحصیل کردیم و من هر بامداد بمدرسه میرفتم و غذای روز را با خود می بردم و قبل از غروب آفتاب بمنزل مراجعت می نمودم. بعد از اینکه من وارد مدرسه مقدماتی معبد (آمون) شدم بزودی حس کردم که سر شکاف سلطنتی حق داشت که می گفت تو باید سر افتاده و مطیع باشی و هرگز ایراد نگیری و عقیده باطنی خود را اظهار نکنی.زیرا متوجه شدم که کاهنین در بین محصلین جاسوس دارند و به محض اینکه یک محصل، راجع به موضوعی شک میکند و می گوید که این طور نیست و کاهنین دروغ می گویند، آن محصل را از مدرسه بیرون می نمایند و دیگر محال است که محصل مزبور بتواند وارد یکی از مدارس عالیه طبس شود و برای بیرون کردن محصل هم عذری موثر دارند و اظهار میدارند که (آمون) می گوید که این محصل استعداد ندارد. روزی که من وارد مدرسه مقدماتی شدم سیزده سال از عمرم م ی گذشت و با اینکه یکی از شاگردان خردسال مدرسه بودم بیش از دیگران که اکثر فرزندان نجباء و کاهنین بزرگ بودند استعداد داشتم و من می توانم بگویم که اگر در آنموقع مرا وارد مدرسه طب م یکردند، من می توانستم تحصیل کنم و همه چیز را بفهمم برای اینکه علاوه بر سواد خواندن و نوشتن، معلومات  علمی داشتم.  چون بطوری که گفتم پدرم طبیب بود و من ز یردست او اسامی بسیاری از داروها را فرا گرفته بودم و میدانستم چگونه یک زخم را که جراحت ندارد با روغن معالجه م ی نمایند و بچه ترتیب یک زخم را که دارای جراحت است بعد از خارج کردن جراحت، بوسیله آتش می سوزانند که دیگر جراحت نکند.  من دیده بودم که پدرم بچه ترتیب گاهی به کمک یک قابله می رود و بوسیله یک ابزار مخصوص از چوب محکم سدر، بچه را در شکم مادر قطعه قطعه م یکند و قطعات آن را بیرون می آورد تا اینکه مادر را از مرگ نجات بدهد. ولی با اینکه من بیش از اکثر شاگردان برای ورود به دارالحیات استعداد داشتم مدت سه سال مرا در مدرسه مقدماتی معطل کردند. ولی شاگردانی که پدرشان جزو کهنه بزرگ یا نجباء بودند پس از چند هفته به دارالحیات منتقل ی شدند و کاهنین می گفتند  که (آمون) امر کرده که آنها را به دارالحیات منتقل نمائیم.  گرچه اوقات ما صرف عبادت و فراگرفتن روایات مذهبی م ی شد ولی باز مقداری وقت باقی می ماند و روحانیون بما دستور می دادند که کتاب اموات را بنویسیم و بعد آن کتابها را در صحن معبد بفروش میر ساندند. بعد از سه سال که من جز اتلاف عمر کاری موثر نکردم، به آن عده از شاگردان، از جمله من، که جزو اشراف نبودیم اطلاع دادند که باید خود را برای رفتن به دارالحیات آماده کنیم.

قبل از رفتن به دارالحیات ما میباید مدت یکهفته روزه بگیریم و تمام مدت را در خود معبد بگذارنیم و از آنجا خارج نشویم.در شب آخر، میباید که خدای (آمون) خود را بر ما آشکار کند و با ما صحبت نماید و اگر آشکار می نمود و صحبت می کرد در آنصورت معلوم میشد که ما لایق ورود به دارالحیات هستیم. ولی بطوری که خواهم گفت تقریباً محال بود که بعد از اینکه مدت سه سال مغز شاگردان را با افکاری که مربوط به (آمون ) بود پر کرده اند، در آنشب (آمون) با آنها صحبت ننماید. فقط من بین شاگردان مستثنی بودم برای اینکه باتفاق پدرم بر بالین بیماران حاضر میشدم و مرگ آنها را به چشم خود می دیدم. من از کودکی تا سن شانزده سالگی بیش از پنجاه بیمار را دیده بودم که مقابل چشم من مردند. من در همان موقع با وجود خردسالی، متوجه می شدم که هیچ چیز مثل مرگ، انسان را متوجه پو چ بودن بعضی از مطالب کاهنان نمی کند زیرا انسان با دیدگان خود میبیند که بین مرگ یک انسان و یک جانور فرق وجود ندارد و می فهمد که اگر کاهنین همانطوریکه می گویند وکیل و نماینده مختار (آمون) در روی زمین هستند جلوی مرگ را می گرفتند و لااقل خودشان نمی مردند. انسان وقتی مرگ را می بیند و می فهمد که همه مطالب و معتقدات پوچ است، همه چیز را پوچ می بیند. شاگردان دیگر مثل من بدفعات مرگ را ندیده بودند و لذا نمی توانستند مثل من راجع به روایات کاهنان فکر کنند. باری بعد از اینکه یکهفته در معبد بسر بردیم و روزه گرفتیم در روز هفتم موهای سر ما را ستردند و ما را در استخر بزرگ معبد شستند، بعد یک لباس خشن که لباس رسمی دارالحیات بود بر ما پوشانیدند. هنگام غروب وقتی (آمون) در قفای تپه های غربی ناپدید شد (در اینجا مقصود از آمون خورشید است که در عین حال خدای بزرگ مصر هم بود – مترجم ) نگاهبانان در بو ق ها دمیدند و درهای معبد بسته شد و آنوقت یکی از کاهنین که آنقدر نوشیده بود که نمی توانست بطور عادی راه برود بما گفت بیائید. ما براهنمائی کاهن مزبور، از یک دالان طولانی عبور کردیم و او دری را گشود و ما را وارد اطاقی وسیع که یک فرش داشت  کرد و من دیدم که اطاق مزبور تاریک است ولی در صدر اطاق پردهای آویخته اند که قدری نور از پشت پرده باین طرف می تابد.تا آن موقع من وارد اطاق مزبور نشده بودم ولی می فهمیدم که آنجا اطاق آمون می باشد.کاهن پرده مزبور را عقب زد و آنوقت برای اولین مرتبه چشم من به خدای (آمون) که شبیه به انسان بود افتاد و چون جوان بودم و اعتقاد به خدای (آمون) داشتم بدنم لرزید.من دیدم که (آمون) لباس در بر دارد و چراغهائی که اطراف او نهاد ه اند، زر و سنگ های گران بهای سر و گردن او را می درخشاند. کاهن گفت شما باید امشب در اینجا تا صبح بیدار با شید و عبادت کنید که شاید خدای آمون با شما صحبت نماید و اگر صحبت کرد دلیل بر این است که شما را برای ورود به دارالحیات لایق می داند و هرگاه لایق ورود به دارالحیات شدید، فردا صح باتفاق من (آمون) را شست و شو خواهید کرد و لباس او را عوض خواهید نمود و آنگاه به دارالحیات میروید.

بعد از این سخنان کاهن مزبور پرده را مقابل آمون کشید و بدون اینکه دست ها را روی زانو بگذارد و سر فرود بیاورد از اطاق ارج شد و در را بست. محض اینکه کاهن از اطاق خارج شد شاگردهائی که از نظر سن بزرگتر از من بودند شروع بصحبت و خنده کردند و از جیب خود گوشت و نان بیرون آوردند و به خوردن مشغول شدند. یکی از آنها هم بیرون رفت و بعد شاگردان گفتند که او باطاق کاهن می رود که در آنجا غذا بخورد و شب را نیز آنجا خواهد خوابید زیرا نمی تواند این جا روی سنگ بخوابد.ولی من روزه داشتم و حاضر نشدم که از غذای دیگران بخورم و خوردن غذا را در حالی که (آمون) در پس پرده است کفر می دانستم. جوانان دیگر بعد از غذا خوردن به بازی با استخوان (مقصود قاپ بازی است – مترجم ) مشغول شدند و آنگاه هر یک از آنها روی سنگهای مسطح و صیقلی کف اطاق دراز کشیدند و بخواب رفتند. ولی من نمی توانستم بخوابم و دائم در فکر (آمون) بودم و اوراد مذهبی خودمان را می خواندم و گوش فرا می دادم چه موقع صدای (آمون) را خواهم شنید. تا این که سپیده صبح دمید ولی من صدای آمون را نشنیدم و نزدیک طلوع فجر بطرزی مبهم حس کردم که پرده ای که مقابل آمون بود قدری تکان خورد.در بامداد نگاهبانان معبد بوق زدند و درها باز شد و مردم وارد معبد گردیدند و من صدای آنها را مثل همهمۀ امواج دریا که از دور بگوش برسد می شنیدم. وقتی آفتاب طلوع کرد کاهن باتفاق همان جوان که شب رفته بود در بستری راحت بخوابد وارد اطاق گردید و من از قیافه هر  دوی آنها فهمیدم که شراب نوشیده اند. کاهن خطاب بما گفت ای کسانی که آرزو دارید وارد دارالحیات شوید آیا دیشب بیدار بودید و عبادت کردید؟ ما به یک صدا گفتیم بلی. کاهن گفت آیا (آمون) با شما صحبت کرد و صدای او را شنیدید؟

قدری سکوت برقرار گردید و بعد یکی از شاگردان بنام موسی گفت بلی او با ما صحبت نمود. سایر شاگردان هم این حرف را تکرار نمودند ولی من چیزی نگفتم برای اینکه (آمون) با من صحبت نکرده بود و حیرت  می نمودم چگونه دیگران جرئت می کنند دروغ بگویند. جوانی که شب باطاق کاهن رفته، آنجا خوابیده بود، با وقاحتی حیرت آور گفت (آمون) بر من هم آشکار شد و اسراری را بمن گفت ولی تاکید کرد که به هیچکس بروز ندهم و من از شنیدن صدای آرام و با محبت او لذت میبردم. موسی گفت وقتی من (آمون) را دیدم او دست روی سرم گذاشت و گفت ای موسی، من بتو و خانواده ات برکت میدهم و تو روزی یکی از اطبای معروف مصر خواهی شد. بعد از موسی یکایک شاگردان، داستانی راجع به این که (آمون) را دیدند و وی با آنها صحبت کرد جعل نمودند تا این که نوبت به من رسید و کاهن گفت (سینوهه) آیا تو (آمون) را دیدی و او با تو صحبت کرد؟ گفتم نه... من نه او را دیدم و نه صدایش را شنیدم و فقط نزدیک صبح حس کردم که قدری پرده تکان می خورد. کاهن نگاهی تند به من انداخت و سکوت برقرار شد. یکی از جوانها که از بدو ورود به مدرسه با من دوست شده بود دست کاهن را گرفت و او را کناری برد و بعد آهسته با وی صحبت کرد و وقتی آن سه نفر مراجعت کردند کاهن با لحن خشم آلود گفت (سینوهه)، چون در عقیدۀ صمیمی و پاک تو هیچ تردید وجود ندارد ممکن است (آمون) با تو صحبت کند. و آنگاه به اشاره وی همان جوان پرده را عقب زد و مرا مقابل مجسمه (آمون) برد و وادارم کرد که طبق معمول سر بر زمین بگذارم و بهمان حال گذاشت. ۱مر تبه، صدائی در اطاق پیچید و خطاب به من گفت سینوهه ... سینوهه... من دیشب میخواستم با تو صحبت کنم ولی تو که تنبل هستی خوابیده بودی.من سر را بلند کردم و متوجه شدم که صدا از دهان (آمون) خارج میشود و بعد همان صدا گفت (سینوهه) من (آمون) هستم و بجرم غفلتی که دیشب کردی می باید تو را در کام خدای بلع کننده بیندازم ولی چون میدانم که بمن اعتقاد داری این مرتبه تو را م یبخشم و....

من دیگر متوجه نشدم که آن صدا چه گفت زیرا فهمیدم صدای مزبور که من تصور میکردم صدای (آمون) می باشد غیر از  صدای همان کاهن نیست و از استنباط این موضوع یک حال نفرت و خشم و عبرت شدید بمن دست داد. تا این که کاهن آمد و مرا از زمین بلند کرد و گفت بیا و در شست و شو و تجدید لباس (آمون) شرکت کن. من درست نمیدانم چگونه برای شستن و خشک کردن و تجدید لباس مجسمه (آمون) با دیگران کمک کردم زیرا حواسم پریشان شده بود و حس مینمودم که یک ضربت بزرگ و غیر قابل جبران به اعتقاد من وارد آمده است.آن روز روغن مقدس بر سر من و دیگران مالیدند و یک پاپیروس (کاغذ مصری – مترجم ) بمن دادند که حکم ورود من به دارالحیات بود و وقتی تشریفات ورود من به دارالحیات در آن روز خاتمه یافت و من از معبد خارج گردیدم که بخانه بروم از فرط نفرت و تاثر دچار تهوع شدم.

 

فصل چهارم

تحصیل در دارالحیات

 

استادان مدرسه طبی دارالحیات، پزشکان سلطنتی بودند و کمتر در دارالحیات حضور بهم م ی رسانیدند. برای اینکه بیماران توانگر به آنها مراجعه میک ر دند و اوقات آنها طوری صرف مداوای بیماران م ی گردید که فرصتی برای حضور در دارالحیات باقی نمی ماند.ولی گاهی از اوقات که اطبای عادی از عهده مداوای بیماران بر نم ی آمدند از اطبای مزبور درخواست م ی کردند که بدارالحیات بیایند و بیماران را مداوا کنند و بدین ترتیب د ر شهر طبس ب ی بضاعت ترین بیماران، در صورتی که اطبای دیگر نم ی توانستند آنها را معالجه کنند از علم و تجربه یک پزشک سلطنتی استفاده می کردند.با اینکه در طبس فقیرترین اشخاص می توانستند وارد دارالحیات شوند و در آنجا مورد مداوا قرار بگیرند من آرزو نم ی کردم که بجای آنها باشم و از درمان مجانی استفاده کنم.برای اینکه اطبای جوان و محصلین دارالحیات انواع داروهای جدید را در مورد این بیماران فقیر بکار م ی بردند که بدانند اثر دارو چیست؟ همچنین وقتی میخواستند که یک مجروح را مورد عمل جراحی قرار بدهند یا جمجمه یک نفر را بشکا فند یا شکم بیمار دیگر را باز کنند بدون توسل به داروهائی که درد را از بین میبرد، مبادرت به این عملیات می نمودند. آن داروها گران تمام می شد و فقراء قوه خریداری دارو را نداشتند و دارالحیات هم داروهای مزبور را در دسترس بیماران نمی گذاشت و گاهی که انسان وارد دا ر الحیات می شد فریادهای جگرخراش مجروحین را که تحت عمل جراحی بودند می شنید.دوره تحصیلات مدرسه دارالحیات طولانی بود زیرا محصل علاوه بر فرا گرفتن علم طب و فنون شکافتن سر و شکم و معالجه ریه و کبد و کلیه و مثانه و امراض ز ن ها و امراض مربوط به زایمان، م ی باید اثر تمام داروها را بداند و اطلاع داشته باشد چگونه داروهای مزبور را از گیا ه ها بدست م ی آورند و چه موقع باید گیاه را چید و چگونه آن را خشک کر د . محصل مدرسه دارالحیات باید بداند که هر گیاه طبی در کجاست و چه فصل چیده می شود و در نظر اول باید خود گیاه را و خشک شدۀ آن را بشناسد مثلاً سی نوع ریشه گیاه طبی را مخلوط م ی کردند و مقابل محصل می گذاشتند و م ی گفتند این ریش ه ها را از هم جدا کنید و من بشما اطمینان م ی دهم که گاهی اطبای سلطنتی هم راجع به ریشۀ گیا ه ها اشتباه م ی کردند زیرا ریشه بعضی از گیا ه ها طوری بهم شبیه است که نمی توان آنها را تمیز داد. در این گونه مواقع وسیله شناسائی ریش ه های گیاه های طبی، این است که طبیب ریشه گیاه را در دهان قرار بدهد و بجود و از روی طعم آن بفهمد که از چه گیاه است.بعضی از اطبای سلطنتی بر اثر سالخوردگی، دندان نداشتند و مجبور بودند که ریشه گی ا ه را بکوبند و وقتی خوب نرم شد آنرابدهان ببرند و از روی طعم ریشه، بگویند که از کدام گیاه است. در دارالحیات مشگلترین موضو ع های تحصیلی عبارت از این بود که ما بتوانیم بوسیله انگشتان و چش م های خود، رد بیماری را احساس کنیم و بدانیم کجای بیمار درد میکند و درد مزبور ناشی از کدام بیماری می باشد.

چشم ها و صورت او پی بمرض ببرد و هنگامی که انگش ت ها را روی بدن بیمار م ی کشد درد او را احساس نماید وبهمین جهت در بین محصلینی که وارد دارالحیات م ی شدند جز چند نفر از آنها بقیه طبیب واقعی نبودند بلکه پزشک ظاهری بشمار می آمدند. حتی اگر طبیب سلطنتی هم می شدند، باز فاقد شم شناسائی امراض بودند. در دارالحیات دو نوع امراض مورد مطالعه قرار میگرفت یکی بیماریهایی که ناشی از جسم است و این بیماریها بر اثر غذای پخته و پیری تولید می شود. و دوم بیماریهای ناشی از روح زیرا روح مولد بیماری میش و د و برای اینکه تولید بیماری کند، این وظیفه را بارواح کوچک می سپارد و ارواح مزبور آنقدر کوچک هستند که صدها هزار از آنها را م ی توان روی وسعتی بقدر ناخن جا داد ولی هر یک از آنها به تنهائی می توانند، مسبب یک بیماری شوند. ما در دارالحیات م ی باید بدانیم چگونه د ر دها را بوسیلۀ دواهای مسکن تسکین میدهند و چه باید کرد که وقتی سر یا شکم یک نفر را م ی شکافند او احساس درد نکن د . ما میباید بدانیم چگونه باید بعضی از دردها را افزایش داد زیرا بعضی از امراض را نمی توان معالجه کرد مگر بوسیله افزایش در د . یکی از رشته های تحصیلی ا ی ن است که چگونه ما یک مرض را بوسیلۀ ایجاد یک مرض دیگر معالجه نمائیم. بدین طریق که یک مرض خطرناک را بوسیله ایجاد یک بیماری بی خطر درمان می کردیم و بعد مرض بدون خطر را با سهولت معالجه می نمودیم.

ما باید بفهمیم که کدام قسمت از اظهارات بیمار حقیقی و کدام قسمت غیر واقعی یعنی ناشی از تصور و تخیل اوست. زیرا بیمار مثل موجودی که گرفتار ارواح موذی شده دچار خیالات و تصورات وحشت آور میشود و دردهای واهی در کالبدش بوجود می آید و دردهای مزبور را با دردهای واقعی اشتباه مینماید، آنوقت اظهارات او طبیب را دچار اشتباه م ی نماید و از روی سهو مبادرت بمعالجه م ی کند و مریض را م ی میراند. وقتی من در دارالحیات بودم، باین حقیقت پی بردم که مسئلۀ استعداد در تربیت پزشک بسیار اهمیت دار د . من متوجه شدم آنقدر که استعداد در تربیت پزشک اهمیت دارد، تحصیلات دارای اهمیت نیست. زیرا اگر محصل دارای اس ت عداد نباشد، دارالحیات که بزرگترین مدرسۀ طبی جهان است، نم ی تواند او را یک طبیب واقعی کند. کسی که وارد دارالحیات م ی شود باید عاشق طب و حاضر شود که در راه این علم، همه چیز خود را فدا کند و در درجۀ اول،باید استراحت خویش را فدا نماید. من در دارالحیات فهمیدم ک ه موظع اعتماد بیمار نسبت به طبیب، از لحاظ معالجه بسیار مهم است و بیمار باید ایمان داشته باشد که طبیب معالج او حاذق و بصیر و مصون از اشتباه است. بهمین جهت پزشک نباید اشتباه کند چون اگر اشتباه کند اعتماد بیماران از او سلب م ی شود و هر دوائی که این طبیب برای ناخوش ها تجویز نماید بدون اثر است. من هنگام تحصیل در دارالحیات فهمیدم که معنای این جمله که (اطباء دسته جمعی بیماران خود را دفن م ی کنند) چیست؟ زیرا در خان ه های اغنیاء که چند طبیب برای معالجۀ بیمار احضار م ی شوند، وقتی طبیب دوم و سوم م ی آیند و مشاهده می کنند که طبیب اول اشتباه کرده اشتباه او را بروز نمی دهند تا اینکه اعتماد مردم نسبت به اطباء متزلزل نشود. اطبائی که به منزل اغنیاء م ی روند طبیب سلطنتی هستند و وقتی که مردم بفهمند یک طبیب سلطنتی اشتباه کرده اعتماد آنها نسبت به تمام اطباء متزلزل می شود.

عمده این است که مردم هرگز پی به اشتباه یک طبیب نبرند چون، اگر بدانند که یک طبیب اشتباه کرده فکر م ی کنند که هر طبیب ممکن است اشتباه نماید.این است که هر طبیب دقت دارد که اشتباه طبیب دیگر را مسکوت بگذارد تا اینکه مردم نسبت بخود او ب ی ایمان نشوند و لذا می گویند که اطباء دسته جمعی بیماران را دفن می کنند. در دارالحیات گرچه مستخدم هست ولی مستخدمین مزبور کار نمی کنند زیرا در آنجا تمام کارها بر عهده محصلین تازه وارد است. جوانی که برای تحصیل وارد دارالحیات م ی شود از پست ترین مستخدمین جزء، پست تر می باشد و بدترین و کثی ف ترین کارها را باو رجوع م ینمایند.فقط فرزندان اشراف و کاهنین بزرگ به مناسبت این که ثروت دارند، مستثنی م ی باشند ولی آنها هم کارهای خود را محول به محصلین کم بضاعت می نمایند. در نتیجه یک محصل کم بضاعت، هم خدمتگذار دارالحیات می شود و هم خدمتگذار توانگر. قبل از اینکه ت حقیقات طبی در دارالحیات شروع شود، باید شاگرد از فن نظافت مستحضر گردد و این حقیقت در مغز او فرو برود که هرگز، در هیچ مورد، نباید یک کاردسنگی یا فلزی را بکار برد مگر این که قبلا در آتش نهاده باشند. و هرگز نباید پارچ های مورد استفاده قرار بگیرد مگر این که بدواً آنرا در آبی که در آن شوره ریخته اند بجوشاند. تمام ابزارهای چوبی که نمی توان آنها را در آتش قرار داد، برای هردفعه که مورد استعمال قرار می گیرد باید جوشانیده شود. موضوع نهادن کاردهای سنگی و فلزی در آتش، و جوشانیدن پارچه ها در آب مخلوط با شوره، طوری حواس مرا پریشان کرده بود که نیم ه شب ، از وحشت از خواب م ی جستم و تصور م ی کردم که کاردی را بدون قراردادن در آتش مورد استفاده قرار داده ام. من در خصوص این مسائل که در تمام کتابهای طبی نوشته شده، زیاد صحبت نم ی کنم برای اینکه هر کس یک کتاب طبی بخواند میتواند باین نکات پی ببرد. بلکه راجع به چیزهائی صحبت خواهم کرد که هنوز در هیچ کتاب طبی نوشته نشده و ممکن است که در آینده هم نوشته نشود. دارالحیات دارای لباس مخصوص بود که ما وقتی وارد آن شدیم لباس مزبور را پوشیدیم این لباس هم مثل تمام چیزهائی که در دارالحیات بکار میرفت در آب مخلوط با شوه جوشانیده می شد تمام محصلین در آنجا، یک شکل لباس م ی پوشیدند ولی گردن بند آنها فرق داشت، و هر قدر محصل در تحصیلات خود جلو می رفت گرد نبندی دیگر از گردن می آویخت. من بجائی رسیده بودم که م ی توانستم دندانهای مردان نیرومند را بیرون بیاورم و دمل ها را بشکافم و جراحات آنرا خارج کنم. و استخوانهای اعضای شکسته را طوری کنار هم قرار بدهم که جوش بخورد و فرقی با استخوان سالم نداشته باشد. بطریق اولی می توانستم اجساد را مومیائی کنم زیرا مومیائی کردن اجساد، نزد ما یک عمل طبی نیست بلکه افراد عادی هم که سواد ندارند، می توانند بدستور یک پزشک جسدی را مومیائی کنند. من از هیچ زحمت سخت رو گردان نبودم برای این که طب را دوست می داشتم و لذا داوطلبانه هنگام اعمال جراحی، در مورد بیماران غیر قابل علاج، کثی ف ترین کارها را تقبل م ی نمودم تا ببینم که پزشکان سلطنتی چگونه بیم ا ران غیر قابل علاج را که از هر ده نفر آنها، 9 نفر می مردند، مورد معالجه قرار میدهند. پزشکان سلطنتی برای درمان بیماران غیرقابل علاج طوری معالجه می کردند که تمساح را هم نم ی توان، آنطور بدون ملاحظه مورد مداوا قرار داد و من خوب م ی فهمیدم که مردم بی جهت از مرگ می ترسند، زیرا خود مرگ ترس ندارد بلکه برای بسیاری از اشخاص موهبتی بزرگ شبیه به موهبت دیدار خدای (آمون) است. این بیماران غیر قابل علاج، تا روزی که زنده بودند دائم از درد بر خود م ی پیچیدند ولی وقتی که م ی مردند در قیافۀ آنها حال آرامش و آسایش پدیدار میشد بطوری که هر کس آنها را می دید می فهمید که آسوده شده اند.

در حالی که من جهت فرا گرفتن فنون طب، زیر دست اطبای سلطنتی، بیماران غیرقابل علاج را معالجه م ی کردم ناگهان اعجازی شبیه به آن اعجاز که در مدرسه ظهور کرده بود بر من ظاهر شد، و در روح من، این فکر بوجود آمد: (برای چه؟)

من تا آن موقع بفکر (برای چه ) نیفتاده بودم و در آن وقت متوجه گردیدم که (برای چه ) کلید حقیقی تمام اسرار است و اگر کسی بتواند بخود بگوید (برای چه ) و جواب این سئوال را از روی صمیمیت پیدا کند می تواند به تمام اسرار پی ببرد علت اینکه من توانستم متوجه شوم که (برای چه) وجود دارد از این قرار است: یک روز زنی چهل ساله که تا آن موقع فرزند نزائیده بود به دارالحیات آمد و وحشت زده گفت که نظم ماهیانه او قطع شده و چون بچهل سالگی رسیده دیگر بچه نخواهد زائید و سئوال کرد که آیا قطع قاعدۀ زنانگی او ناشی از سالخوردگی م ی باشد یا اینکه یک روح موذی در بدنش جا گرفته است. من بزن گفتم که طبق کتاب عمل خواهم کرد تا بدانم قطع قاعدۀ زنانگی تو ناشی از آبستن شدن هست یا نه؟ ولی تو بعد از این باید هر روز باینجا بیائی و هر دفعه هنگامی وارد دارالحیات شوی که بتوانی ادرار خود را بما بدهی. زن پرسید شما ادرار مرا چه خواهید کرد؟ من گفتم با ادرار تو، گندم خواهیم رویانید.بعد همانطور که در کتاب نوشت ه اند، من دو پیمانه کوچک گندم را مقابل آفتاب در زمین کاشتم و روی یکی از آنها آب معمولی ریختم و روی زمین دیگر ادرار آن زن را پاشیدم و نشانی های دقیق گذاشتم که دو مزرعه را با هم اشتباه نکنم. از آن پس هر روز، آن دو مزرعه کوچک را یکی با آب معمولی و دیگری با ادرار آن زن آبیاری می کردم.

پس از چند روز مزرعه ای که با ادرار آن زن آبیاری می شد، قوت گرفت و ساقه های گندم قوی گردید، در صورتی که گندم های مزرعه دیگر ضعیف بود و من بزن گفتم خوشوقت باش زیرا قطع قاعده زنانه تو ناشی از سالخوردگی نیست بلکه (آمون) نسبت بتو بذل توجه کرده و تو را باردار نموده است. زن از این بشارت بگریه در آمد و یک حلقه نقره بوزن دو دنیه بمن دا د . (دنیه – یا – دین – قدری کمتر از یک گرم یعنی نهصد میلی گرم است و گویا همین کلمه می باشد که در اعصار بعد دینار گردید – مترجم) زیرا زن بدبخت امیدوار شدن فرزند را از دست داده بود و فکر می نمود که هرگز باردار نخواهد گردید.

بعد از من سئوال کرد که آیا فرزند من پسر خواهد بود یا دختر؟

من چون میدانستم که مادران بیشتر آرزو دارند که دارای پسر شوند گفتم فرزند تو پسر خواهد گردید.ولی این قسمت را از روی خیال گفتم زیرا در کتاب راجع باین موضوع چیزی نوشته نشده بود ولی فکر م ی کردم که وقتی زنی باردار است شانس این که نوزاد او پسر یا دختر باشد متساوی است. بعد از این که زن م زبور با شادمانی از دارالحیات بیرون رفت، من به خود گفتم برای چه، یکدانه گندم از چیزی اطلاع دارد که یک طبیب نمی تواند بدان پی ببرد. زیرا هیچ طبیب نمی تواند در ماه اول و دوم بارداری قبل از اینکه شکم زائو بالا بیاید بگوید که زنی باردار هست یا نه؟فقط خود زن بمناسبت قطع نظم زنانگی می تواند بدین موضوع پی ببرد ولی بعضی زنها، مثل آن زن قادر نیستند که اینموضوع را دریابند. در آنروز برای اولین مرتبه مفهوم (برای چه؟ ) بذهن من رسید و نزد یکی از استادان رفتم و باو گفتم برای چه دان ه گندم می تواند بفهمد که زنی باردار هست یا نه، ولی ما نمی توانیم بفهمیم. استاد نظری از روی حیرت بمن انداخت و گفت برای اینکه این موضوع در کتاب نوشته شده است. ولی این جواب مرا قانع نکردو نزد استاد دیگر که وی فرزندان سلطنتی را میزایانید رفتم و از او پرسیدم برای چه یک مشت گندم که در زمین کاشته شده بما می فهماند که زنی باردار هست یا نه؟

زایندۀ فرزندان سلطنتی گفت برای اینکه (آمون) که خدای تمام خدایان است اینطور مقرر کرده که وقتی گندم را بوسیلۀ ادرار زن باردار آب م یدهند بهتر رشد می کند. وقتی این جواب را بمن م ی داد، من متوجه شدم که مرا بنظر یک روستائی بی سواد مینگرد و من با این سئوال نزد او خیلی کوچک شده ام.

ولی جواب او مرا قانع نکرد و فهمیدم که او و سایر اطبای سلطنتی، فقط متن کتا ب ها را می دانند و از علت بکار برد ن دواها بدون اطلاع هستند و هیچ یک در صدد برنیامد ه اند که از خود بپرسند برای چه باید هر کا ر د سنگی و فلزی را قبل از بکار

بردن در آتش قرار داد. یکروز از یکی از اطبای سلطنتی پرسیدم برای چه وقتی تار عنکبوت و کفک را روی زخم م ی گذاریم معالجه م ی شود و در جواب من گفت برای اینکه در کتاب چنین نوشته اند و رسم اینطور بوده است. در کتاب اجازه داده شده بود شخ ص ی که کارد سنگی یا فلزی را بکار میبرد در بدن انسان مبادرت بیکصد و هشتاد و دو عمل جراحی نماید.

طرز هر یک از 182 عمل در کتاب ذکر شده بود و وقتی من پرسیدم که برای چه نمی توان 183 عمل کرد بمن جواب م ی دادند که کتاب اینطور نوشته و رسم چنین است و باید از رسوم و آنچه در کتاب نوشته شده پیروی کرد. اشخاصی بودند که لاغر م ی شدند و صورتشان سفید م ی گردید ولی اطباء نم ی توانستند که مرض آنها را کشف نماین د . ولی در کتاب نوشته شده بود که این گونه اشخاص که بدون هیچ بیماری، لاغر م ی شوند و رنگشان سفید م ی شود باید کبد جانوران رابدون اینکه طبخ نمایند بخورند. وقتی از اطبای سلطنتی سئوال میکردم که برای چه ای ن ها که کبد خام جانوران را میخورند فربه م ی شوند و سفیدی صورت آنها از بین م یرود می گفت برای اینکه در کتاب چنین نوشته شده یا اینکه رسم همیشگی اینطور بوده است.

 

من متوجه شدم که سئوالات من سبب گردیده که شاگردها و استادان طوری دیگر بمن نظر م ی اندازند و مثل اینکه در صحت عقل من تردید دارند یا اینکه فکر می کنند که من احمق هستم و راجع بمسائل بدیهی توضیح می خواهم. ما هرگز از دارالحیات بیرون نم ی رفتم زیرا بقدری کار داشتیم که نم ی توانستیم بیرون ب رویم و بعلاوه، در سال اول و دوم، خروج از دارالحیات ممنوع بود و نگهبانان بهیچ محصل اجازه بیرون رفتن نمیدادن د . ولی از سال سوم محصلین اجازه داشتند که از دارالحیات خارج شوند مشروط بر اینکه لطمه ای به تحصیل آنها نزند. سال اول و دوم بر من گذشت سال سوم فرا رسید و در همین سال بود که آن زن یک حلقۀ نقره بمن داد و برای اولین مرتبه فکر (برای چه) در خاطرم پدیدار گردید. در سال سوم بین تمام محصلین دارالحیات من از حیث بضاعت از همه پس ت تر بودم و بهمین جهت حمل اجساد بمن واگذار شد. وقتی سری را م ی شکافتند و شکمی را م ی دریدند و آن شخص میمرد من باید لاشه او را از دارالحیات خارج کنم . ولی هیچکس غیر از آنهائی که خود کارکنان دارالحیات بودند نمی فهمیدند که من لاشه ای را خارج می کنم. زیرا لاشه ها را از درب عقب دارالحیات خارج م ی کردم و بعد از خروج هر لاشه، من در حوض خارجی دارالحیات که پیوسته آب نیل از روی آن می گذشت خود را می شستم. یکروز بعد از خارج کردن یک لاشه و شست و شو در حوض لباس خود را پوشیدم و خواستم برگردم که یک مرتبه صدای زنی گفت ای پسر جوان و زیبا اسم تو چیست؟

من دیدم زنی که اسم مرا می پرسید جامه کتان در بر دارد و جامه او بقدر ی ظریف است که سینه او دیده م ی شود. معلوم بود که زن مزبور ثروتمند است زیرا بیش از ده حلقه طلا و نقره در دست او دیده م ی شد و ل ب های سرخ و چشم های سیاه داشت نزده بود بوئی خوش بمشام من میرسید و نم ی دانم چرا من، که در دارالحیات زنهای زی اد را Ĥ و از موهای سرش که روغن بدیده بودم که همه بیمار بودند وقتی آن زن را دیدم خجالت کشیدم در صورتیکه زنهای دیگر، که من کارد سنگی خود را روی بدن آنها بحرکت در می آوردم، سبب خجالت من نمی شدند.زنبمن تبسم کرد و گفت چرا جواب نمی دهی؟ و پرسید اسم تو چیست؟ جواب دادم اسمم (سینوهه) است.زن گفت چه نام قشنگ داری، و تو که با سر تراشیده این قدر زیبا هستی اگر موی سر داشته باشی چقدر زیبا خواهی شد. من خیال میکنم بعد از شنیدن این حرف سرخ شدم زیرا اولین مرتبه بود که زنی آن طور با من حرف میزد و برای اینکه خجالت خود را پنهان کنم و حرفی بزنم گفتم آیا تو بیمار هستی و آمده ای خود را معالجه کنی؟ زن خنده کنان گفت بلی من بیمار هستم ولی نه بیمار معمولی و چون کسی را ندارم که با او تفریح کنم امروز اینجا آمدم که ببینم کدام یک از جوانان این جا مورد پسند من قرار می گیرد. وقتی آن زن این حرف را زد من طوری شرمنده شدم که ترسیدم و خواستم بروم و او پرسید (سینوهه) کجا می روی؟ گفتم کار دارم و باید برگرد م . زن پرسید (سینوهه) تو اهل کجا هستی؟ گفتم من اهل همین جا هستم زن گفت دروغ می گوئی زیرا رنگ بدن و صورت تو سفید است و گو ش ها و بینی و دست های کوچک و قشنگ داری و وقتی من از دور تو را دیدم تصور کردم که دختری لباس محصلین دارالحیات را پوشیده است . وقتی این حر ف ها را شنیدم نم ی دانم چرا قلبم بطپش در آمد و یک حال غیر عادی و حیر ت آور در خود احساس کردم و زن گفت (سینوهه) آیا تو هرگز ل ب های خود را روی لبهای یک زن جوان نهاد ه ای و میدا نی چقدر لذت دار د . گفتم نه ... من هرگز لبهای خود را روی لب یکزن جوان نگذاشته ام. .... زن گفت اسم من (نفر) است و چون همه می گویند که من زیبا هستم مرا باسم (نفر نفر نفر) می خوانند ( کلمۀ نفر در زبان  مصری قدیم یعنی زیبا و نفر نفر نفر که تکرار سه کلمۀ زیبا می باشد مبالغه صفت زیبائی بود و این نوع مبالغه در زبان محاوره فارسی نیز هست مثل این که میگویند (خیلی خیلی باهو ش ) اما در نوشتن این نوع مبالغه دور از فصاحت است – مترج م ) و من بعد از ورود باینجا، زیبائی تو را پسندیدم و از تو دعوت میکنم که بخانۀ من بیائی تا باتفاق ب ن وشیم و من بتو یاد بدهم که چگونه باید با یک زن جوان بازی کرد. یادم آمد که پدرم گفته بود اگر زنی بتو گفت که تو زیبا هستی باید از او بپرهیزی زیرا در سینه این نوع ز ن ها آتشی شعله ور است که تو را م ی سوزاند و گفتم : نفر نفر نفر (و از تکرار این اسم لذت میبرد م ) در سینۀ تو آتشی وجود دارد که مرا می سوزاند.

زن خندید و گفت که بتو گفت که در سینۀ من آتشی وجود دارد که تو را می سوزاند؟ جواب دادم که پدرم این حرف را زد. دست مرا گرفت و روی سینه خود یعنی روی پیراهن نهاد و گفت آیا تو در این جا احساس وجود آتش م ی کنی و دست تو میسوزد؟

گفتم نه .... زن پیراهن کتان خود را عقب زد و دستم را روی سینه خود نهاد و گفت شاید پیراهن من جلوی شعله های آتش را می گیرد.... و دست خود را این جا بگذار و ببین که آیا آتش در سینه من وجود دارد یا نه؟ من نه فقط احساس آتش نکردم بلکه حس نمودم که وقتی دست من ر وی سینۀ او قرار گرفت یک لذت بدون سابقه بمن دست داد و زن که متوجه شد مقاومت من را در هم شکسته گفت (سینوهه) بیا برویم تا بنوشیم و من مثل کنیزی که خود را در دسترس صاحب خود قرار می دهد خویش را در دسترس تو قرار بدهم.

من که از پیشنهاد زن جوان ترسیده بودم گفتم: (نفر نفر نفر)، از من صرفنظر کن زیرا من می ترسم. زن گفت از چه می ترسی؟ گفتم از تو می ترسم و بیم دارم که بخانۀ تو بیایم. زن خنده کنان گفت پسر فرعون آرزوی مرا دارد و جوانان ثروتمند به من حلقۀ طلا میدهند که روزی یا شبی را با من بگذرانند و من درخواست آنها را ن م ی پذیرم و از این جهت خواهان تو شدم که تو زیباترین جوان مصری هستی، و من هرگز مردی را به زیبائی تو ندیده ام. گفتم (نفر نفر نف ر ) بمن رحم کن و راضی مشو که من مثل مردهای دیگر بشوم و طهارت خود را از دست بدهم زیرا مردی که با زنی که خدای (آمون) برای او در نظر نگر ف ته بخوابد، طهارت خود را از دست میدهد زن خند ه کنان گفت (سینوهه ) تو بسیار ساده هستی و من حیرت م ی کنم که ز ن های طبس چگونه تا امروز تو را بحال خود گذاشت ه اند زیرا محال است یک پسر زیبا مثل تو، در کوچ ه های این شهر حرکت کند و چند دختر او را تعقیب ننمایند مگر این که پیوسته با پدر و مادر خود باشند. آنگاه گفت (سینوهه) اکنون که نمی خواهی بخانۀ من بیائی و بگذاری که من با تو تفریح کنم یک هدیه بمن بده. نزن بدهم و او گفت این حلقه شایستگی مرا ندارد و تو باید هدی های Ĥ می خواستم حلقۀ نقره را که زن باردار بمن داده بود بمن بدهی که شایسته من باشد. گفتم من یک جوان فقیر هستم و پدر و مادرم نیز فقیر می باشند و نمی توانم بتو یک هدیۀ گران بها بدهم. زن گفت در اینصورت هدی ه ای از من بپذیر. و یک انگشتر از انگشت خود بیرون آورد و من دیدم که روی انگشتر یک نگین سبز رنگ وجود دارد و آنرا بمن تقدیم کرد.

من خواستم از پذیرفتن انگشتر او خودداری کنم ولی گفت من یک زن ثروتمند هستم و دادن این انگشتر بتو برای من تاثیری ندارد، ولی سبب خواهد شد که تو مرا فراموش نکنی و شاید روزی بیاید که تو این خجلت را کنار بگذاری و نزد من بیائی و در آن روز خواهی توانست در ازای این انگشتر هدایائی گران بها بمن بدهی. انگشتر را از او پذیرفتم و زن جوان با تبسم مرا ترک کرد و من حسم ی نمودم که بعد از خروج از معبد سوار تخت روان خواهد شد و بخانۀ خود خواهد رفت.

فصل پنجم

اندرز هنرمند مجسمه ساز

(پاتور) طبیب سلطنتی که عنوان رسمی او سرشکاف بود روزی که بخا نه ما آمد وغذا خورد در حضور پدرم بمن گفته بود که در دارالحیات باید مطیع و منقاد باشم و هرگز ایراد نگیرم و هر چه میگویند بیذیرم ولی من که نم ی توانستم حس حقیقت جوئی خود را تسکین بدهم می گفتم (برای چه). اطبای سلطنتی که معلمین دا ر الحیات بودند و شاگردان آنجا از این کنجکاوی بشدت متنفر شدند و من در سال سوم تحصیل خود در دارالحیات فهمیدم که (پاتور) برای چه گفته بود که نباید ایراد بگیرم و هر چه بمن میگویند بی چون و چرا بپذیرم. ولی گفتم که دانائی مثل تیزاب است و قلب انسان را م ی خورد و مر د دانا نم ی تواند مثل دیگران، نادان شود و خود را به حماقت بزند.

کسی که بذاقه احمق است از نادانی خود رنج نمی برد ولی آنکس که حقیقتی را دریافته نمی تواند خود را همرنگ احم ق ها نماید. وقتی من م ی دیدم اطبائی که شهرت آنها در جهان پیچیده و بیماران آنها از بابل و ن ی نوا برای معالجه نزد آنها م ی آیند، آنقدر شعور ندارند که بفهمند برای چه یک دوا را تجویز م ی کنند و فقط می گویند در کتاب چنین نوشته نم ی توانستم خودداری و سکوت کنم.

نتیجه کنجکاوی و ایرادگیری من این شد که در دارالحیات مانع از ترقی من گردیدند و نگذاشتند که من وا ر د مراحل بعدی تحصیلات خود بشوم. محصلینی که با من همشاگرد بودند از من جلو افتادند و جند مرحله پیش رفتند ولی من در سال سوم دارالحیات بجا ماندم در صورتیکه می توانم بگویم که در بین محصلین مزبور که با من درس می خواندند هیچ کدام استعداد مرا برای تحصیل نداشتند و هیچ یک مانند من عاشق طبابت نبودند.  خوشبختانه در تمام مدتی که من بحکم اطبای سلطنتی عقب افتاده بودم اسمی از (آمون ) نبردم و فقط از سایرین می پرسیدم برای چه؟چون اگر نامی از (آمون) می بردم و میگفتم که (آمون) نفهمیده و چون خود بی اطلاع بوده، دیگران را دچار اشتب ا ه کرده مرا از دارالحیات بیرون م ی نمودند و من که دیگر نمی توانستم در طبس تحصیل کنم، مجبور بودم که بسوریه یا بابل بروم و زیر دست یکی از اطباء بکار مشغول شوم تا بمیرم. لیکن اطبای سلطنتی برای اخراج من از مدرسه طب دستاویز نداشتند و بهمین اکتفاء م ی کردند که مان ع از ترقی من در مراحل تحصیل شوند. بعد از اینکه سالها از سکونت من در دارالحیات گذشت، روزی لباس مدرسه را از تن بیرون آوردم و خود را تطهیر نمودم و با لباس عادی از مدرسه خارج شدم تا اینکه نزد پدر و مادر بروم. هنگامی که از خیابانهای طبس عبور م ی کردم دیدم که وضع شهر عوض شده و عد ه ای زیاد از سکنه سوریه و سیا ه پوستان با لباس های فاخر در شهر حرکت می کنند در صورتیکه در گذشته شماره این اشخاص زیاد نبود. دیگر این که از هر طرف صدای موسیقی سریانی (موسیقی کشور سوریه – مترجم ) بگوش می رسید و این صدا از خانه های مخصوص عیاشی بیرون می آمد. با این که در شهر علائم ثروت و عشرت زیاد شده بود مردم را نگران می دیدم و مثل این بود که همه، جون انتظار یک بدبختی را م یکشند، نمی توانند که از زمان حال استفاده نمایند و خوش باشند. من هم مثل مردم نگران و اندوهگین بودم زیرا م ی فهمیدم که عمر من در دارالحیات تلف م ی شود و نم ی گذارند که من ترقی کنم.

وقتی   به  رسیدم از مشاهده پدر و مادرم بسیار متاسف شدم که هر دو پیر شد ه اند. پدرم طوری کهن سال شده بود که برای دیدن خطوط م ی باید کاغذ را طوری بصورت نزدیک کند که به بینی او بچسبد و مادرم فقط راجع به مردن خ ود صحبت می کرد و دانستم که او و پدر من، موفق شد ه اند که با صرف تمام صرف ه جوئی خویش، قبری را در طرف مغرب رود نیل، کنار قبرستانی که کاهنین، اراضی آنرا ببهای گزاف میفروختند خریداری نمایند و پدر و مادرم مرا با خود بردند تا اینکه قبر مادرم را که پدرم نیز باید د ر آن مدفون شود بمن نشان بدهند و میدیدم که قبر مزبور با آجر ساخته شده و یک عمارت کوچک است که دیوارهای آن دارای اشکال و کلمات معمولی می باشد. پدر و مادرم از آغاز زندگی زناشوئی آرزو داشتند که مقبر ه ای از سنگ داشته باشند تا اینکه در آینده، باران و آفتاب و طغیان های غیر عادی رود نیل قبر آنها را ویران نکن د . ولی به آرزوی خود نرسیدند و مجبور شدند که یک مقبرۀ آجری بسازند.

در آنجا که قبر والدین مرا ساخته بودند قبر فراعنه مصر، بشکل هرم از دور دیده م ی شد و هر دفعه که والدین من اهرام را میدیدند آه م ی کشیدند زیرا م ی دانستند که اهرام هرگز ویران نم ی شود، و باران و آفتاب و طغیا ن های غیر عادی رود نیل، خللی در ارکان آنها بوجود نمی آورد. من برای والدین خود یک کتاب اموات بدون غلط نوشته بودم تا بعد از اینکه مردند، کتاب مزبور را در قبر آنها بگذارند، و والدین من در دنیای دیگر بر اثر غلط بودن کتاب اموات، گم نشوند. بعد از اینکه از تماشای قبر فارغ شدیم بخانه مراجعت کردیم و مادرم بمن غذا داد و پدرم از تحصیلات من پرسید و گفت فرزند، برای مرگ خود چه فکر کرد ه ای. (خوانندگان باید متوجه باشند هر نکت ه ای که در این کتاب م ی خوانند یک حقیقت تاریخی است و ارزش این کتاب در دنیا و اینکه تاکنون بتمام زبانها ترجمه شده بمناسبت همین نکات تاریخی م ی باشد و مثلاً در اینجا یک پدر پیر که در شرف مرگ است از پسر جوان خود سئوال می کند: (برای مرگ خود چه فکر کرد ه ای) چون در مصر باستانی، از آنموقع که یکنفر بسن بلوغ م یرسید تا آخرین روز زندگی در فکر تهیه وساثل زندگی بعد از مرگ بود و اهرامی که در مصر ساخته شده نیز برای همین منظور بوده است – مترجم). گفتم پدر، من هنوز درآمدی ندارم که بتوانم در فکر مرگ باشم و بمحض اینکه دارای درآمد شدم فکر زندگی دنیای دیگر را خواهم کرد. در غروب خورشید از پدر و مادرم جدا گردیدم و به آنها گفتم که بدارالحیات میروم ولی بعد از خروج از منزل راه مدرسۀ هنرهای زیبا را که در یک معبد بود پیش گرفتم زیرا میدانستم که یکی از دوستان قدیم من در آنجاست. این شخص جوانی بود موسوم به (توتمس) که استعدادی زیاد برا ی هنرهای زیبا داشت و مدتی بود که یکدیگر را ندیده بودیم. وقتی وارد مدرسۀ هنرهای زیبا شدم دیدم شاگردان براهنمائی معلم خود مشغول کار هستند و تا اسم (توتمس) را شنیدند از نفرت آب دهان بر زمین انداختند و یکی گفت او را از این مدرسه بیرون کرده اند. دیگری گفت اگر م ی خواهی او را پیدا کنی بجائی برو که در آنجا بخدایان ناسزا م ی گویند زیرا (توتمس) بخدایان ناسزا م یگوید سومی گفت هرجا که نزاغ میکنند (توتمس) در آنجا است و بعد از هر منازعه مجروح می شود. ولی بعد از اینکه معلم بیرون رفت و شاگردها دانستند که وی حضور ندارد بمن گف ت ند که تو او را در دکه موسوم به (سبوی سوریه) خواهی یافت و این دکه در انتهای محلۀ فقراء و ابتدای محله اغنیاء قرار گرفته و هنرمندان ب ی بضاعت و کسانی که از مدرسۀ هنرهای زیبا رانده شده اند شب ها در آن دکه جمع می شوند و پاطوقشان آنجا است. من بدون زحمت دکه مزبور را پیدا کردم و دیدم که (توتمس) با لباسی کهنه، در گوشۀ آن نشسته و مثل این که بتازگی نزاع نموده زیرا یک ورم روی پیشانی او دیده می شد.

(توتمس) همینکه مرا دید دست را بلند کرد و گفت (سینوهه) تو کجا و اینجا کجا، چطور شد که باینجا آمدی؟ من فکر می کردم که تو یک پزشک بزرگ شده ای. گفتم قلب من پر از اندوه است و احتیاج بدوستی داشتم که بتوانم با او چیزی بنوشم زیرا پدرم گفته قدری نوشیدن برای رفع غم و شادمان کردن خوب است و از این جهت اندوهگین هستم که کسی نم ی تواند جواب (برای چه ) را بدهد ولی کسانی که از عهدۀ این جواب بر نمی آیند مرا بچشم دیوانه می نگرند. (توتمس) دستهای خود را بمن نشان داد که بفهماند برای خریداری آشامیدنی فلز ندارد. ولی من دو حلقۀ نقره را که در دست داشتم باو نشان دادم و یکی از آنها همان حلقۀ بود که زن آبستن بمن داد و دکه دار را طلبیدم و او نزدیک آمد و دو دستش را روی زانو قرار داد و خم شد و من از او پرسیدم چه نوع آشامیدنی دارید؟ وی گفت در اینجا هر نوع آشامیدنی که بخواهید یافت م ی شود و من آشامیدنی خود را در ساغرهای رنگارنگ بشما خواهم نوشانید تا اینکه از مشاهدۀ ساغر قلب شما زودتر شادمان شود. (توتمس) دستور داد ب ر ای ما آشامیدنی مخلوط به عطر نرگس بیاورند و یک غلام آمد و روی دست ما آب ریخت و بعد یک ظرف تخمه برشته هندوانه روی میز نهاد و سپس آشامیدنی آورد و من دیدم پیمان ه هائی که آشامیدنی در آن ریخته م ی شود، شفاف و رنگین است. (توتمس) آشامیدنی را بیاد اینکه مدرسۀ هنرها ی زیبا و معلمین آن گرفتار خدای بلعنده شوند نوشید و من هم بیاد اینکه تمام کاهنین (آمون) گرفتار همان خدا شوند نوشیدم ولی آهسته صحبت کردم و (توتمس) گفت نترس، تمام مشتری های این دکه، مثل ما دارای فکر آزاد هستند. بعد از دو پیمانه، نور آشامیدنی، قلب ما را روشن ک ر د و من گفتم در دارالحیات من از غلامان سیا ه پوست پست تر هستم و  با من طوری رفتار می کنند که گوئی تبهکار میباشم. (توتمس) پرسید چرا با تو اینطور رفتار می کنند؟

گفتم برای اینکه من میگویم (برای چه).

(توتمس) گفت تو مستوجب بزرگترین مجازا ت ها هستی زیرا وقتی می گوئی (برای چه ) به آئین و معتقدات و ثروت واقتدار کسانی که در مصر حکومت م ی نمایند حمله ور میشوی ... و آنها که م ی دانند سئوال تو پایۀ قدرت و ثروت و سعادت آنانرا متزلزل می نماید مجبورند که تو را از در برانند و من حیرت می نمایم چگونه تو را هنوز از دارالحیات نرانده و به سرنوشت من که از مدرسۀ هنرهای زیبا رانده شده ام مبتلا نکرده اند. اینها که تو میبینی گرچه از حیث شکل و قامت و رنگ پوست بدن و حتی معتقدات مذهبی با هم فرق دارند ولی از یک حیث با هم متف ق العقیده می باشند و آن اینکه این موهومات و عقاید سخیف و این تشکیلات را نگاه دارند زیرا این تشکیلات بنفع آنها و فرزندان آنان ادامه دارد و آنها از قبل این سازمانها حکومت می کنند و قدرت دارند و ثروتشان از حساب افزون است. ولی تو میگوئی (برای چه ) می خواهی اساس این تشکیلات را ویران کنی و نادانی آنها را بثبوت برسانی و لاجرم آنها ا گر هم اختلافی با هم داشته باشند، باری علیه تو با یکدیگر متحد می شوند که تو را از بین بردارند زیرا خطر تو، برای آنها، خیلی بیش از اختلافاتی است که با خود دارند و تا مصر هست و اهرام در این کشور وجود دارد آنها، ولو صدها هزار نفر مثل تو را فدا کنند، این تشکیلا ت را چون ضامن قدرت و ثروت آنهاست با تمام عقاید سخیف آن حفظ خواهند کرد و هر کس مخالفت کند او را بنام (آمون) یا بنام فرعون، نابود خواهند نمود. بعد (توتمس) گفت وقتی که من وارد مدرسۀ هنرهای زیبا شدم طوری مسرور بودم که گوئی بعد از مرگ مرا در اهرام دفن خواهند کرد . من شروع بکار کردم و با قلم روی لوح تصاویری نقش نمودم و آنگاه خاک رست را برای ساختن مجسمه بکار ب رسیده Ĥ بردم، و اول قالب هر مجسمه را با موم ریختم که سپس از روی آن مجسمه سنگی را بسازم مثل تشن ه ای بودم که باشد و هر کار را با شوق فراوان بانجام میرسانیدم تا این که روزی در صدد بر آمدم که طبق ذوق و تمایل خود مجسمه بسازم و شکل تصویر کنم.

ولی در آنروز یکمرتبه آموزگاران مدرسۀ هنرهای زیبا زبان باعتراض گشودند و گفتند این مجسمه که تو میخواهی بسازی مطابق با قانون نیست زیرا همانطور که هر یک از حروف خط، دارای شکل مخصوص است و غیر از آن نمیتوان نوشت هر یک از اشکال و مجسم ه ها در هنرهای زیبا نیز دارای شکلی مخصوص میباشد و نمیتوان از آن منحرف شد و شکلی دیگر ساخت و رنگی جدید بکار برد. در آغاز بوجود آمدن هنرهای زیبا، طرز نشستن مردی که روی زمین جلوس کرده یا ایستاده معلوم شده و م ا هم باید همانطور که پدران ما کشید ه اند آنرا بکشیم و از آغاز خلقت، هنرمندان، طرز بلند کردن دست و پای الاغ را هنگامی که راه میرود در اشکال نقاشی معلوم کرد ه اند و اگر ما برخلاف آن بکشیم مرتکب کفر شد ه ایم، و نمیتوان ما را یک هنرمند داشت و هر کس طبق قانون و رس و م، نقاشی کند و مجسمه بسازد ما او را در مدرسه م ی پذیریم و برای کار، بوی (پاپی روس) و خاک رست و سنگ و رنگ و قلم و وسائل حجاری میدهیم و هر کس نخواهد که طبق قوانین قدماء رفتار کند او را از مدرسه هنرهای زیبا بیرون میکنیم. ای (سینوهه) منهم مثل تو هستم و در مدر س ه، به آموزگاران خود گفتم برای چه باید اینطور باشد و برای چه آنطور نباشد؟ برای چه سینه یک مجسمه همه وقت با رنگ آبی ملون میشود و چرا چشمهای او را قرمز م ی کنند؟ آیا بهتر این نیست که ما چشمهای یک مجسمه را سیاه کنیم و لباس او را برنگ پارچه هائی که در بردارد در بیاوریم؟ ولی کاهنین که در همه جا آموزگار و استاد هستند مرا از مدرسه بیرون کردند و بهمین جهت تو اکنون مرا در این دکه با این ورم بزرگ، روی پیشانی مشاهده می کنی؟

ولی ای سینوهه، با این که کاهنین در معبد و مدارسی که در این معابد بوجود آورد ه اند دو دستی برسوم و آداب و شرایع و شعائر خود چسبیده اند و م ی کوشند که هر فکری جدید را در مشیمه خفه کنند و نگذارند که هیچکس قدمی برای تحول و تغییر بردارد من خوب حس می کنم که دنیا طوری عوض شده که حیرت آور است. این مردم که امروز در خیابانهای طبس حرکت م ی کنند گرچه هنوز به (آمون) و سایر خدایان مصر عقیده دارند ولی از آنها نمی ترسند و در لباس پوشیدن بسیار لاابالی شد ه اند، و این لاابالی گری بدرجۀ بیشرمی رسیده زیرا مردم با وقاحت هر چه تمامتر سینه و شکم خود را زیر پارچ ه های رنگارنگ میپوشانند در صورتیکه خدایان انسان را عریان آفرید ه اند تا اینکه  پیوسته عریان باشد و هرگز بدن خود را نپوشاند حتی زنها هم مانند مردها وقیح شده، لباسهائی در بر مینمایند که سینه و شکم آنها را پنهان م ی کند. (خواننده باید توجه کند که آنچه در این کتاب نوشته شده واقعی ت های تاریخی است و در مصر قدیم لباس مردم طوری بود که سینه و شکم را نمی پوشانید – مترجم). من هر وقت راجع باین اوضاع فکر م ی کنم حدس میزنم که ما در دوره آخرالزمان زندگی م ی کنیم و عنقریب دنیا بنهایت خواهد رسید.

اگر پنجاه سال قبل از این یکزن، یا یک مرد لباسی در بر میکرد که سینۀ او را م ی پوشانید، بجرم اهانت بخدا ی ان او را سنگسار مینمودند و اینک همین زنها و مردها آزاد در خیابان های طبس حرکت می کنند.

اوه! که دنیا چقدر کهنه شده است و خوشا بحال کسانی که دوهزار سال قبل از این هرم بزرگ، و هزار سال پیش اهرام کوچک را ساختند و رفتند و زنده نماندند که این اوضاع را ببینند. پیمانه های آشامیدنی علاوه بر این که قلب ما را شادمان کرده بود، روح ما را طوری سبک نمود که گوئی ما چلچله هائی  هستیم که فصل پائیز به پرواز در آمد ه ایم. ( در مصر چون شط نیل در فصل پائیز طغیان میکرد چلچل ه ها در پائیز نمایان می شدند. – مترجم).

(توتمس) گفت خوب است که برخیزیم و به یک منزل عیش برویم و رقص را تماشا کنیم تا این که امشب در خصوص (برای چه) فکر ننمائیم. من دکه دار را صدا زدم و او نزدیک آمد و دو دست را روی زانوها گذاشت و خم شد و من یکی از دو حلقه نقره را بوی دادم که بهای آشامیدنی و تخمۀ بو داده را بردارد و دکه دار بعد از کسر کردن بهای آشامیدنی و تخمه، چند حلقه مس بما داد، و من یکی از حلق ههای مس را به غلامی که برای ما شراب می آورد و روی دست ما آب میریخت بخشیدم.وقتی میخواستیم از دکه خارج شویم میفروش بمن نزدیک شد و کمرخم کرد و گفت اگر شما میل داشته باشید با دخترهای سریانی تفریح کنید من عده ای از آنها را م ی شناسم و حاضرم که شما را راهنمائی کنم و خان ه های این دختران را بشما نشان بدهم و شرط ورود بخان ه های آنها این است که شما یک کوزه آشامیدنی از من خریداری کنید و بمنازل آنها بروید و آنها همین که آشامیدنی را دیدند شما را راه خواهند داد.

(توتمس) گفت من از دختران سریانی که اکثر آنها مانند مادر من سالخورده هستند نفرت دارم و فکر م ی کنم آنها کسانی میباشند که وقتی پدرم جوان بود، با آنها عیش می کرد. دکه دار گفت من بشما خانۀ دخترانی را نشان میدهم که وقتی چشم شما برخسار آن ه ا افتاد قلبتان آکنده از شادی شود و آنها با شعف حاضر هستند که خواهر شما بشوند.

ولی (توتمس) نپذیرفت و مرا از دکه خارج کرد و ما در خیابانهای شهر بحرکت در آمدیم. شهر طبس، روز و شب ندارد و شب هم مثل روز در خیابانها و کوچه های شهر مردم مشغول رفت و آمد هستند. ثروتمندان عیاش سوار بر تخت روان، از خیابانها میگذاشتند و مقابل منازل عیاشی و در سر چهارراه ها مشعل می سوخت. از بعضی از خان ه های آن محله صدای موسیقی سریانی (موسیقی سوریه ) بگوش میرسید و از بعضی از خان ه ها صدای طبل  سیاه پوستان مسموع م ی شد و ما م ی فهمیدیم که ز ن های در آن خانه ها سیاه پوست هستند و (توتمس ) عقیده داشت که بعضی از ز ن های سیاه پوست زیبا م ی باشند و اگر انسان آنها را به عنوان خواهر خود انتخاب بکند خوشبخت خواهد ش د . ( در چهار هزار سال قبل از این در کشور مصر، ازدواج برادر و خواهر مجاز بود و بهمین جهت، مردها زوجۀ خود را به عنوان خواهر هم میخواندند – مترجم).

 

من بدفعات، هنگام شب، باتفاق پدرم، برای رفتن بخانۀ بیماران از خیابانهای طبس گذشته بودم . ولی تا آنشب نمیدانستم وضع داخلی خانه های عیاشی چگونه است. (توتمس) مرا وارد خان ه ای کوچک کرد که بنام خانه (گربۀ انگور ) خوانده می شد و در آنجا فر ش های نرم بر زمین گسترده و روی چراغها مردنگی های زرد نهاده بودند. ( مردنگی بر وزن همشهری همان بود که امروز آباژور میخوانند – مترجم).

زن های جوان آن خانه، در پرتو زرد چراغها زیباتر بنظر میرسیدند و من دیدم که بعضی از آنها مشغول نواختن نی و بعضی سرگرم زدن بربط هستند.یکی از دخترها بعد از اینکه مرا دید نی را بر زمین نهاد و برخاست و نزد من آمد و دستش را روی دست من گذاشت و دختری دیگر به (توتمس) نزدیک شد و دست خود را روی دست او نها د . دختری که دستش را روی دست من گذاشته بود، دست مرا بلند کرد و نگریست و بعد سر تراشید ه ام را از نظر گذرانید و پرسید آیا تو در مدرسه طب تحصیل م ی کنی یا در مدرسۀ حقوق یا در مدارس بازرگانی و ستاره شناس ی . و چون دست (توتمس) خشن تر از دست من بود همان دختر به وی گفت او محصل مدرسه هنرهای زیبا می باشد زیرا دست حجاران و مجسمه سازان خشن تر از دست اطباء و محصلین دیگ است.

بعد بر اثر افراط در نوشیدن درست بخاطر ندارم چه شد و بطور مبهم حس میکنم که در آن خانه بین من و یک سیا ه پوست نزاع در گرفت و یک وقت بخود آمدم و خویش را در خارج خانه، درون جوی آب یافتم و مشاهده کردم که حلقۀ نقره و حلقه های مس من از بین رفته وگفت ه پدرم را بیاد آوردم که م ی گفت وقتی انسان زیاد بنوشد نتیج ه اش این است که وقتی چشم می گشاید خود را در جوی آب میبیند و (توتمس) مرا به کنار نیل برد و در آنجا دست و سر و صورت گ ل آلود خود را بشویم.

وقتی به دارالحیات مراجعت کردم صبح دمیده بود و من با اینکه بر اثر افراط در نوشیدن، حالی خوب نداشتم خود را به قسمت امراض گوش رسانیدم زیرا در آن روز میباید در آن قسمت انجام وظیفه کنیم. در راهرو، معلم من که طبیب سلطنتی و متخصص امراض گوش بود مرا دید و نظری به لباس پاره و برآمدگی سرم انداخت و گفت (سینوهه) آیا تو دیشب در خان ه های عیاشی بودی؟ من سرم را پائین انداختم معلم گفت چش م های تو را ببینم من چشم های خود را باو نشان دادم و بعد او زبانم را دید و نبضم را گرفت و گفت تو دیشب زیاد نوشید ه ای و برای یک محصل  دارالحیات افراط در نوشیدن بسیار بد است زیرا وی را از کار باز میدارد. و تو اگر خود را معالجه کنی تا فردا صبح کسل خواهی بود و نخواهی توانست از روی دل کار کنی و بیا تا من بتو مسهل بدهم تا این اندرون تو را تمیز کند و آثار آشامیدنی را از بین ببرد ولی مشروط بر اینکه دیگر نگوئی (برای چه ) زیرا در دارال ح یات رفتن به منازل عیاشی و نوشیدن عیب نیست ولی سئوال (برای چه) عیبی بزرگ می باشد.

من تا آن شب معاشرت با یک زن را حس نکرده بودم و تصور نمی نمودم که وجود زن، برای مرد، آن اندازه مایه رضایت است. بعد از آن از هر فرصت استفاده میکردم و در صورت دارا بودن نقره و م س به منازل عیاشی میرفتم و چون بعضی از بیماران در دارالحیات بما مس و بطور استثناء نقره میدادند. بدست آوردن فلز برای ما اشکال نداشت. از آن ببعد من متوجه شدم که معلمین مدرسه که در گذشته نسبت بمن بدبین بودند با این که میدانستند من به منازل عیاشی میروم، نی ک بین گردیدند چون دریافتند که من طوری مایل به خوشگذرانی شده ام که دیگر بفکر ایراد گرفتن نمی افتم.

در خلال این احوال فرعون بنام (آمن هوتپ) سخت بیمار بود و اطبای سلطنتی از عهده درمان او بر نم ی آمدند و با این که در معبد (آمون) روزی یکمرتبه برای خدای معبد از طرف فرعون قربانی میکردند اثر بهبود در مزاج او پدیدار نمی گردید. گفته می شد که سلطان با این که پسر خدا م ی باشد نسبت به خدای (آمون) که او را معالجه نمی نماید بسیار خشمگین شده و هیاتی را به نینوا واقع در بی ن النهرین فرستاده تا این که از خدای نینوا باسم (ایشتار) برای معالجه خود کمک بگیرد و آنقدر این موضوع از لحاظ ملی نن گ آور بود که کسی جرئت نم ی کرد بصدای بلند بگوید که فرعون برای معالجه خود از خدای نینوا کمک گرفته و پیوسته، آهسته، این موضوع را بر زبان می آوردند. یک روز مجسمه خدای نینوا وارد طبس شد و من دیدم یک عده رو حانی که ریش های بلند و مجعد دارند مجسمه مذکور را احاطه کرد هاند.

با این که من تصور م ی کردم که یک محصل منورالفکر هستم از این که خدای بیگانه آمده تا فرعون ما را معالجه کند، رنج میبردم و متوجه بودم که تمام محصلین و معلمین دارالحیات ناراحت هستند. خدای بیگانه ت ا یک هفته قبل از طغیان نیل در طبس بود ولی نتوانست کاری مفید انجام بدهد و فرعون را معالجه کند و ما همه از عدم موفقیت خدای بیگانه خوشوقت شدیم. (پاتور) سر شکاف سلطنتی مانند سایر اطبای سلطنتی به دارالحیات م ی آمد ولی او هم مثل دیگران تا مدتی نسبت بمن توجه نمی کرد.

وقتی دانست که من دیگر چون و چرا نمیکنم و نمیگویم (برای چه )، نسبت به من بر سر لطف آمد و یک روز بمن گفت  (سینوهه) پدر تو مردی بزرگ و شریف ولی مانند تمام بزرگان حقیقی فقیر است و من بپاس دوستی با پدر تو و احترامی که برای شرافت و برزگی او قائل هستم می خواهم نسبت به تو مساعدتی بکنم. من نمیدانستم که (پاتور) چه مساعدت با من خواهد کرد تا این که یک روز خبر دادند که (پاتور) برای شکافتن سر فرعون بکاخ سلطنتی میرود.

فصل ششم

رفتیم تا سر فرعون را بشکافیم

تمام اطباء از معالجه فرعون ناامید شده بودند، و فقط ی ک وسیلۀ معالجه باقی ماند و آن این که سرش را بشکافند و ببیند آیا مغز او عیب دارد یا نه؟

این کار در هر حال مفید بود چون اگر مغز او عیبی داشت، عیب مغز را بر طرف می کردند و در صورتی که عیبی نداشت بخارهای مسموم کننده درون جمجمه خارج می شد و سر فرعون سبک می گردید. در روزی که قرار بود (پاتور) به کاخ فرعون برود و سرش را بشکافد صبح زود به دارالحیات آمد و مرا فراخواند و یک جعبه سیاه بدست من داد و گفت ابزار جراحی من که در آتش گذاشته شده یا جوشیده شده است در این جعبه میباشد و من میل دارم که امروز قبل از این که بکاخ سلط ن تی بروم، در این جا سر دو نفر را بگشایم تا این که دست هایم تمرین کند و میخواهم که تو ابزار جراحی را بمن بدهی. فهمیدم مساعدتی که میخواهد بمن بکند همین است زیرا وقتی یک شاگرد از طرف طبیب سلطنتی، انتخاب شد که ابزار جراحی او را بوی بدهد مثل این است که شاگرد مقرب او می باشد و لیاقت دارد که پیشکار طبی او بشود.

بعد (پاتور) از جلو و من از عقب او وارد قسمتی شدیم که بیماران غیرقابل علاج و مفلوجین و کسانی را که از سر مجروح بودند، در آنجا می خوابانیدند. نجا سر عده ای را معاینه کرد و دو نفر را برای شکافتن جمجمه انتخاب نمود. Ĥ (پاتور) بعد از ورود به  یکی یک پیرمرد غیرقابل علاج که مرگ برای وی سعادت بود و دیگری یک غلام سیا ه قوی هیکل که بر اثر این که با سنگ ضربتی بر سرش زده بودند، نه میتوانست حرف بزند و نه اعضای بدن را تکان بدهد. هر دوی آنها را به تالار عمل بردند و بی درنگ عصاره تریاک را وارد عروق آنها کردند تا این که درد را احساس ننمایند. من بچابکی سر هر دوی آنها را تراشیدم و بعد روی سرشان محلول شنجرف و کفک مالیدم زیرا در کتا ب نوشته شده که قبل از هر عمل جراحی باید موضع عمل را بوسیلۀ این داروها تطهیر کرد. (پاتور) کارد خود را بدست گرفت و پوست سر را برید و پوست را از دو طرف دو تا کرد. در این موقع از دو لب پوست سر خون فرو میریخت ولی (پاتور) توجهی بخون نداشت. بعد (پاتور) آلت شکافتن استخوان جمجمه را بدست گرفت و در سر فرو کرد و همینکه نوک آلت قدری فرو رفت آنرا بگردش در آورد بطوری که یک قطعه استخوان مدور از سر جدا شد و مغز نمایان گردید.(پاتور) نظری بمغز انداخت و گفت من در مغز این مرد هیچ عیب نم ی بینم و استخوان را در جای آن نهاد و دو پوست را که تا کرده بود بهم وصل نمود و سر را بست. ولی هنگامی که او مشغول بستن سر بود رنگ بیمار چون بنفشه شد و جان سپرد. وقتی لاشه آن مرد را بیرون بردند چون رئیس دارالحیات و عد ه ای از محصلین حضور داشتن (پاتور) خطاب به محلصین گفت یکی از شما که از دیگران جوانتر است برود و برای من یک پیاله آشامیدنی بیاورد زیرا دست من قدری میلرزد. یکی از محصلین رفت و یک پیاله آشا م یدنی برای او آورد و وی نوشید و رعشه دستش متوقف شد و آنوقت امر کرد که غلام را برای عمل جراحی ببندند و آهسته افزود وسایل قالب گیری استخوان سر را آماده کنید. یکمرتبۀ دیگر من ادوات جراحی را بوی تقدیم کردم و وی بدواً پوست سر را شکافت ولی اینمرتبه بدستور او، دو نفر، یکی در طرف راست و دیگری در طرف چپ جلوی خو ن ریزی را میگرفتند زیرا (پاتور) نمیخواست که خود باین کارهای جزئی رسیدگی کند تا این که از کار اصلی باز نماند. در دارالحیات مردی بیسواد وجود داشت که وقتی بر بالین مریض حاضر میشد خونریزی زخم بیمار بند م ی آمد ولی (پاتور) در آنموقع نخواست که از آنمرد استفاده کند بلکه او را ذخیره نمود که هنگام شکافتن سر فرعون، از وی استفاده نماید. بعد از این که پوست شکافته شد